Name: first love
Genre: romance, action, anxious, smut
Couples: moonsun, jenlisa
Episode: 1
Written by: Adler
_ اینم یه پرونده دیگه
زیر لب زمزمه کردم. خیلی خسته بودم. کاش میشد یه مدت می رفتم مسافرت. دلم یه تعطیلات حسابی میخواد. تو همین افکار بودم که در رو زدن.
_ بیا تو
در باز شد و چانیول وارد اتاق شد.
_ اوه چان
+ قربان، اومدم اسناد پرونده رو ببرم.
_ اوه آره، بیا بگیر.
و چندتا کاغذ که هنوز چند دقیقه هم از مهر کردنشون نگذشته بود رو بهش دادم.
+ اوه راستی قربان
_ اوم
+برای آخر هفته برنامه ای دارید؟
_ نه، چطور؟
+ یه دعوت نامه از طرف رئیس جمهور اومده. برای یه مهمونی آخر هفته دعوتمون کردن.
_ منو؟!
+ همرو
_ تو چی؟!
+ قربان من برای آخر هفته قرار ملاقات دارم.
_ آها، خیلی خب. مرسی.
+ فعلا
یه نگاه به ساعت انداختم. ده شب بود. کتم رو از پشت صندلی برداشتم و بیرون رفتم. به محض اینکه در رو باز کردم، صدایی باعث ترسیدنم شد.
+مون بیول
_ب...بله... قربان، ترسیدم. خواهش می کنم یکم با ملایمت تر صدام کنید.
+اوه، آره، باشه. راستی آخر هفته....
_بله قربان شنیدم.
+خب، میای؟!
_هنوز نمی دونم قربان.
+اوکی، پس می بینمت. فعلا.
و ازم دور شد. من حتی بهش نگفته بودم میام یا نه. سرم رو چرخوندم و به راهم ادامه دادم.
************************************************
(دیدگاه راوی)
صبح روز بعد
_دَد.....دَدی......پاپایی.....کجایی؟!.....
همونجور که داشت اسم پدرش رو تو جای جای عمارت صدا می زد به سمت یکی از خدمتکار ها حرکت کرد.
_کت......کت......بابا رو ندیدی؟!
*خانم، فکر می کنم ایشون رفتن استخر. گفتن می خوان....
همون لحظه بود که حرف ش با مشت میونگ سان که به بازوش خورد قطع شد.
_دمت گرم.
و بعد هم چشمکی به خدمتکار زد و به سرعت دور شد. به طرف استخر حرکت کرد. میونگ سان دختر پرجنب و جوشی بود و زیاد می خندید.
_پاپایی....
همینطور که با لبخند وارد سالن استخر میشد با حالت کیوتی اسم پدرش رو صدا میزد.
_ بابایی....
+جان بابایی
_امشب مهمونی نداریم؟!
+چرا عزیزم
_چه مهمونی ای؟!
+هر مهمونی ای که فرشته کوچولوم دوست داشته باشه.
_خب من یه مهمونی بالماسکه خفن تو بهترین کلاب سئول می خوام.
+باشه عزیزم. حتماً واسه شب یکی از بهترین کلاب های سئول رو رزرو می کنم.
_می خوام همه دوستام هم باشن. همرو دعوت کن.
+چشم فرشته کوچولوم.
_مرسی پاپایی....
همون طور که پدرش داشت از استخر بیرون، میومد بوسهای روی گونش گذاشت و با خوشحالی محیط رو ترک کرد.
************************************************
(دیدگاه یونگ سان)
با صدای زنگ در خودمو به سرعت به در رسوندم تا قبل از خدمتکارا بازش کنم و خوشبختانه موفق هم شدم و به محض باز کردن در با چهره خندون لیسا مواجه شدم. نتونستم تحمل کنم و با شدت خودمو پرتاب کردم تو بغلش.
+ اوه یواش دختر
_ وای لیسا نمی دونی تو این مدت که نبودی چقدر بهم سخت گذشت.
سرمو از بغلش بیرون آوردم و حرفام رو ادامه دادم.
_راستی وقت نشد ازت بپرسم، دقیقاً کی اومدی؟!
_ ژاپن چطور بود؟!
_ چرا انقدر کم بهم زنگ زدی خب نگفتی من از دلتنگی میمیرم؟!
+ اه، آروم باش دختر چرا انقدر سوال میپرسی؟! عوض این همه سوال پرسیدن زیپ دهنت رو ببند و بزار بیام تو خودم همه چی رو برات توضیح می دم.
منم با زدن این حرفش دستشو گرفتم و با سرعت به سمت اتاقم کشیدمش. با رسیدن به طبقه بالا در اتاقو باز کردم و خودمو پرت کردم رو تختم. لیسا هم جلوی در دستشو گرفته بود به زانو هاش و نفس نفس می زد.
+ یواش......تر.....دختر...تو....چرا انقدر.....انرژی داری؟؟.......هوف...مُردم.
و به همین ترتیب لیسا هم خودشو پرت کرد رو تخت خوابم و کنارم دراز کشید.
_ خب نگفتی ژاپن چطور بود.
+ هیچی خودت می دونی که. کنفرانس های پشت سر هم و خسته کننده، باورت نمیشه ولی تمام این یک هفته فقط داشتم متن سخنرانی حفظ می کردم. خیلی خستم.
بهش حق می دم خسته باشه. اون فقط بیست و پنج سالشه و حالا مجبوره به عنوان یه فعال محیط زیست هر ماه کلی سخنرانی چرت و پرت تو سرار دنیا انجام بده و تهش هم بیشتر از نصف افرادی که داره براشون حرف می زنه یا خوابن و یا دارن با گوشی هاشون ور می رن.
+تو که خودت بهتر از هر کسی می دونی. من هیچ وقت این شغلو دوست نداشتم.
_خب....چرا نمی ری دنبال آرزوهات؟!
+می دونی که. حریف بابام نمی شم. اون همیشه میگه معلمی به درد من نمی خوره و من باید یه شغل آبرومندانه داشته باشم. اون هیچ وقت منو نمی فهمه.
با گفتن جمله آخر بغض رو تو صداش احساس کردم. می دونم چقدر این مدت عذاب کشیده.
+می دونی. اون همیشه با هر چیزی که من دوسش دارم مخالفه حتی وقتی فهمید لزبینم کتکم زد و یه روز تمام تو اتاقم حبسم کرد. اون دیگه نزاشت ببینمش و توی خونه زندانیم کرد و وقتی فهمید فرار می کنم و قایمکی می بینمش...
بغضش ترکید و زد زیر گریه. همون لحظه بود که سرشو تو بغلم گرفتم و موهاشو نوازش کردم. لیسا گذشته ی سختی رو گذرونده. وقتی پدرش فهمید لیسا با یه دختر رابطه داره توی خونه حبسش کرد. یه بار که لیسا قایمکی خونه دختر رفت با خونه خالی مواجه شد. اون رفته بود و تنها چیزی که برای لیسا گذاشته بود یک یادداشت بود.همین. با وجود اینکه از این ماجرا نزدیک پنج سال می گذره اما لیسا هنوز اون یادداشت رو داره و با هر بار خوندش دوباره و دوباره یاد اون دختر میوفته و من شاهد تک تک این اتفاقات بودم، شکسته شدن لیسا.
_ هیششش. لیسا آروم باش.
+من.....هق هق.....حتی.... نتونستم بهش..... هق هق... بگم چقدر...... دوسش دارم.
_هیشششششش. لیسا. من مطمئنم سرنوشت دوباره شما رو کنار هم قرار می ده.
چند دقیقه ای گذشت و گریه لیسا قطع شد. از جاش بلند شد و لبه تخت نشست و منم کنارش نشستم.
+بازم ممنونم ازت که مثل همیشه کنارم هستی و باعث می شی حس بهتری نسبت به زندگی مزخرفم داشته باشم.
_ این حرفو نزن لیسا. تو بهترین دختری هستی که توی این بیست و پنج سال زندگیم می شناسم.
و لبخندی بهش زدم. لیسا هم متقابلاً لبخندی بهم زد و از جاش بلند شد. قبل از اینکه از اتاق بره، ایستاد و برگشت سمتم.
+ راستی جریان این مهمونی آخر هفته چیه؟!
_کدوم مهمونی؟
+همین مهمونی که پدرت برای قدردانی از یه سری مقامات ترتیب داده...
_چیزی راجبش بهم نگفته. شما هم دعوتین؟!
+آره، بابام و چندتا وزیر وزرا و بعضی افراد ایستگاه های پلیسی.
_ ایستگاه پلیسی؟!!؛ اونا دیگه چرا؟!
+دقیق نمی دونم ولی می دونم جدیداً کارگاهی موفق به حل پرونده تقریباً متروکه ی حمله مسلحانه به بابات شده. فکر کنم این مهمونی رو به افتخار اون ترتیب داده.
_حمله مسلحانه به بابام؟! چرا حس می کنم تنها کسی که اینجا از هیچی خبر نداره منم.
+منم جزئیات رو نمی دونم. فکر کنم از بابات بپرسی بهتر باشه. منم دیگه باید برم تا قبل از اینکه دیر بشه و بابام بلایی سرم بیاره.
_باشه....
_اوه راستی!
+چیه؟
_ امشب یه مهمونی تو *سوپ سئول میگیرم. بابام کل کلاب رو واسه شب رزو کرده. می دونم الان موقعیتت مناسب نیست ولی اگه تونستی حتماً بیا.
لیسا لبخندی بهم زد. جلوتر اومد و گونمو بوسید.
_ممنون که تو هر شرایطی فکر منی. اگه بتونم حتماً میام پیشت.
و از اتاق بیرون رفت.
************************************************
چند ساعت بعد
_دَد..... چرا بهم نگفتی.....!
+ببخشید دخترم، اصلأ حواسم نبود.
_اونوقت قضیه پرونده حمله مسلحانه به شما و حلش توسط این کارگاه نابغه چیه؟!
_اون مال خیلی سال قبله تو اون موقع شونزده سالت بود.
+پس چرا من یادم نمیاد
_چون من نزاشتم بفهمی، نمی خواستم نگران بشی.
+اوه دَد.....
نفس کلافه ای کشیدم و اتاق کار بابام رو ترک کردم.
************************************************
(همین لحظه دیدگاه راوی)
عمارت مانوبان ها
_ بابا من نمی خوام
+ تو مجبوری، انتخاب دیگه ای نداری.
_ من نمی خوام ازدواج کنم
+ دیر یا زود چه بخوای و چه نخوای این اتفاق میوفته، تو هم نمی تونی کاریش بکنی. من فقط دارم مسیرو برات آسون تر کنم.
تو همین لحظه بود که لیسا حس می کرد الانه که از شدت عصبانیت منفجر بشه. چشماش قرمز شده بودن و رگ های دست و گردنش معلوم بودن. حالش از دروغ بهم می خورد.از میز کوچیک کنار دیوار گلدونی رو برداشت و جلوی پای خودش و پدرش زمین انداخت. گلدون به هزاران تیکه تبدیل شد و بعد از این اتفاق تنها صدایی که شنیده شد صدای جیغ مادرش و چندتا از خدمتکار های زن خونه بود.
_ حالم از دروغات بهم میخوره. تو به من به عنوان تنها چیزی که نگاه نکردی دخترت بود. تو هر چیزی که دوستش داشتمو ازم گرفتی. تو به من فقط و فقط به عنوان یه جنس برای معامله نگاه کردی.
جمله آخرو با داد گفت طوری که بعد از مکث کوتاهی که بین حرفاش کرد صدای گریه مادرشو میشنید.
_اصلا تا حالا به این فکر کردی که چه چیزایی خوشحالم میکنه یا از چه چیزایی خوشم میاد؟، نه!. نکردی. چون اصلاً برات مهم نبوده. من صرفاً فقط یه ابزار بودم برای پیش برد اهداف و خواسته هات.اصلا شده تا حالا به همون چیزی که هستم افتخار کنی؟!. نه. نشده بابا.
حرفاشو با بغض به پدرش می گفت. تا الان همه حرفا رو توی خودش می ریخت و گریه می کرد. اما اینبار فرق می کرد. دیگه نمی خواست جلوی باباش ضعیف به نظر بیاد.
اینبار نمی خواست گریه کنه، حداقل اینجا نه.
_ البته اگه لیاقت این اسمو داشته باشی
دیگه نمی تونست حس می کرد بغضش الانه که بترکه. باید هر چه زودتر از اونجا دور می شد. پشتشو کرد و به سمت در حرکت کرد.
+اگه فکر کردی با حرفای قشنگ قشنگ و ترحم آمیز زدن می تونی نظرمو عوض کنی کور خوندی.
این حرف پدرش باعث شد لحظه ای از حرکت وایسته. دستشو مشت کرد و ناخوناش رو تو دستش فرو کرد. بدون لحظه معطلی به سمت در حرکت کرد. از اینجا متنفر بود. از باباش هم متنفر بود.
+حالا الان کدوم گوری می ری نصفه شبی؟!
لیسا در عمارت رو باز کرد و با صدای آرومی گفت
_ میخوام تنها باشم. دنبالم نیا. بادیگارد هاتم دنبالم نفرست.
و در با شدت زیادی کوبیده شد....
* سوپ سئول اسم یکی از بهترین و گرونترین کلاب های سئوله.
Name: first love
Genre: romance, action, anxious, smut
Couples: moonsun, jenlisa
Episode: 2
Written by: Adler
آنچه گذشت
+ من هیچوقت نتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم
_کدوم مهمونی؟!
+ من نمی خوام ازدواج کنم
+ می خام تنها باشم، دنبالم نیا. بادیگارد هاتم دنبالم نفرست.
و در با شدت زیادی کوبیده شد.
************************************************
(دیدگاه راوی)
کلید رو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد. دوباره یه روز یکنواخت و خسته کننده دیگه هم به پایان رسید. تنها کسی که توی اون خونه انتظارش رو می کشید لاکپشت کوچولویی بود که از بچگی همدم بیولی بود. کتش رو روی دسته صندلی انداخت و به سمت آکواریوم کوچکی راه افتاد.
_ فرانکی.... حالت چطوره حوصلت سر رفته بود؟!
کمی از قوطی کوچکی که بالای آکواریوم بود به لاکپشتش غذا داد.
_میدونی فرانکی.... فردا سالگرد فوت مامان باباست. میدونستی؟! امسال بیست و پنجمین سالگردیه که پیشم نیستن. تو تنها یادگاری هستی که ازشون برام باقی مونده.
ظرف غذا رو بالای آکواریوم گذاشت و به طرف آشپز خونه رفت. تنها چیزی که توی یخچالش پیدا می شد چندتا هویج کپک زده، یه ظرف پنیر و چندتا شیشه مشروب بود.
یه شیشه مشروب برداشت. شاتی هم از تو کابینت برداشت و چندتا یخ توش انداخت. مشروب رو توی شات ریخت و شات اولو یجا سر کشید. مزش تلخ بود، ولی بهش عادت داشت. یه جورایی مثل زندگیه خودش بود. شات دوم و سوم هم سر کشید که با ویبره گوشیش تو جیبش یه لحظه مکث کرد. گوشیش رو از تو جیبش درآورد و به اسکرینش خیره شد. یه پیام داشت. از چانیول بود. بازش کرد.
+ حالت خوبه؟!
+ هنوز بیداری؟!
+ می خوای بیام پیشت؟!
چند لحظه به صفحه چتش با چانیول خیره موند و بعد ناخودآگاه لبخندی رو لبش شکل گرفت. پس هنوزم کسی بود که بهش فکر کنه و نگرانش باشه.
+ پرسیدم حالت خوبه یا نه؟!
+ حالا دیگه کارت به جایی کشیده که پیامامو میخونی ولی جواب نمی دی؟!
+باشه، خودت خواستی!
و همون لحظه بود که چانیول زنگ زد. دکمه سبز رنگ رو فشار داد و گوشی رو روی گوشش گذاشت.
+ هی، مگه من نیستم به تو پیام می دم.ها؟!
_ چته چان. اولاً اینکه انقدر تند می نویسی که من نمی تونم جوابتو بدم. دوماً اینکه من حالم خوبه لازم نیست بیای پیشم.
+جدی؟
_ آره. جدی
+ ولی حدس می زنم الان برای گفتن این حرف خیلی دیر باشه.
_چطور؟!
+درو باز کن بیام بالا.
***********************************************
(دیدگاه لیسا)
برام مهم نبود کجا می رم. فقط می خواستم تا می تونم از اون جهنم دور بشم. به محض قدم گذاشتن تو کوچه ای که حالا سیاهی شب همه جاشو پوشونده بود، اشکام شروع کرد به سرازیر شدن.فقط گریه می کردم. سوز سرد پاییزی مدام گونه هامو نوازش می داد. هیچ ایده ای ندارم که الان کجا باید برم. این وقت شب کجا می تونم برم. همین لحظه بود که فکری از ذهنم رد شد و به سمت کلابی که امشب یونگ سان اونجا مهمونی داره حرکت کردم. شاید یکم مشروب باعث شه دردامو لاقل برای مدتی فراموش کنم.
***********************************************
(دیدگاه بیولی)
در و باز کردم و چهره چانیولی رو دیدم که با لبخند روبه روم ایستاده بود. منم متقابلاً بهش لبخند زدم.
+ اجازه می دید بیام تو یا نه تا فردا صبح می خواید همین جوری دم در وایستید و بهم لبخند بزنید.
از جلوی در کنار رفتم تا بیاد تو. چانیول نگاهشو تو سرتاسر خونه چرخوند و یه لحظه نگاهش روی میز ثابت موند.
+ پس مثل اینکه دوباره کار دست خودت دادی نه.
+ خیلی خب، باشه. از قدیمم گفتن اگه می خوای بنوشی، بنوش ولی تنها ننوش.
با این حرفش خنده ای رو لبام نشست.
_ اونوقت کی این سخنان حکیمانه رو در زمان قدیم گفته؟!
+ معلومه دیگه، نمی دونستی؟!! چانیول کبیر
و دوباره لبخندی روی لبام نشست. رفت و پشت میز نشست.
+ نمی خوای بیای ادامشو با همدیگه بریم؟!
خندیدم و از تو کابینت براش یه شات بیرون آوردم و روی میز کوچک تو آشپزخونه گذاشتم. خودمم رو صندلی روبه روی چانیول نشستم و شاتامونو پر کردم.
+ به سلامتی
_به سلامتی
هر دو لیوانامونو به هم زدیم و یه نفس رفتیم بالا.
_ راستی چان. قرارای عاشقانه ات چطور پیش میره؟!
+ میدونی که افتضاح
+ بریزم؟!
_ آره
************************************************
(دیدگاه راوی)
با نزدیک شدن به در کلاب چندتا بادیگارد جلوشو گرفتن.
لیسا کلاه ژاکتش رو کنار زد.
+ لا لیسا مانوبان، یکی از مهمان های خانم کیم هستم. لطفاً راه رو باز کنید.
بادیگارد ها با چک کردن اسمش از توی لیست کنار رفتن و لیسا بعد از ورود اولین صندلی رو که دید نشست.
+ ببخشید، میشه لطفاً لیوانم رو پر کنید؟!
بارمن سمت لیسا برگشت.
*چی میخورید؟!
+ هرچی، مهم نیست. فقط قوی باشه.
بارمن شات لیسا رو پر کرد و اونم همرو یجا سر کشید. صورتشو از مزه تلخی که داشت جمع کرد. شاتو رو میز گذاشت و به بارمن گفت بازم پرش کنه. بعد از مدتی دختری کنارش نشست و با نفس نفس به بارمن گفت یه شات براش بریزه. مشخص بود خیلی رقصیده. صدای این دختر خیلی برای لیسا آشنا بود ولی لیسا الان اصلا تو وضعیتی نبود که بتونه تشخیص بده فردی که کنارش نشسته کیه.
********************************************
انقدر رقصیده بود که نفسش بالا نمیومد. نشست و از بارمن خواست شاتشو پر کنه. نظرش جلب دختری شد که کنارش سرشو روی میز گذاشته بود. معلوم بود مسته. زد رو شونش
_ ببخشید، شما خوبید؟!
نمی دونست چرا ولی حس می کرد این دختر خیلی آشناست. موهای بلند نارنجی. یه لحظه فکری از ذهنش رد شد. دستشو رو سر دختر گذاشت و با دیدن چهرش جا خورد. لیسا اینجا چیکار می کنه؟!
_ هی لا لیسا. لیسا. لیسا.
مدام تکونش می داد ولی معلوم بود لیسا بیشتر از این حرفا مسته. کمک لیسا کرد بلند شه و خودشو تکیه گاهش کرد و به سمت در خروجی حرکت کرد.
************************************************
(دیدگاه راوی)
خونه بیولی
دستشو زیر چونش گذاشت و نگاهی دختر روبه روش که از شدت مستی سرشو روی میز گذاشته بود انداخت. خیلی وقت بود که می شناختش. این دختر گذشته سختی رو داشته. دلش خیلی براش می سوخت. از جاش بلند شد و مون بیول رو براید استایل بغل کرد و به سمت اتاق خوابش حرکت کرد. اونو روی تخت گذاشت و پتو رو روش کشید. چند لحظه بهش خیره شد و بعد هم سوئیچ ماشینش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.
************************************************
(دیدگاه یونگ سان)
با رفتنم جلوی در بادیگارد ها کمکم کردن لیسا تو ماشین ببرم. اصلاً سر در نمیارم. لیسا چرا اینجاست. حتماً اتفاق بدی افتاده که تا این مست کرده. لیسا رو عقب ماشین خوابوندم و سرشو روی پاهام گذاشتم.
_ برو عمارت
*چشم خانم
موهاشو مدام نوازش می کردم. با رسیدن به عمارت با کمک بادیگارد ها به اتاقم بردمش. فکر می کنم پدر الان خوابیده باشه. نگاهی به ساعت کردم. دو صبح بود. لیسا رو روی تخت خوابوندم و خودم کنارش نشستم. دستشو تو دستام گرفتم.
_ لیسا. صدامو می شنوی؟
لیسا سرشو به نشونه مثبت تکون داد. پس یعنی هنوز نخوابیده.
_ لیسا. می خوای به من بگی چی شده؟!
سرشو به نشونه مثبت تکون داد و بعدش قطره اشکی از گونش سر خورد.
_ من گوش میدم.
+ یونگ
با صدای گرفته که بغض توش موج می زد صدام کرد.
_جانم
+ دلم براش تنگ شده.
+ خیلی زیاد
کنارش خوابیدم و سرشو تو بغلم گرفتم.
+یونگ، میدونی چیه؟ دارم عذاب می کشم دیگه.....دیگه
همین لحظه بود که بغضش ترکید و تو بغلم شروع کرد به گریه کردن.
+ دیگه...... هق هق..... نمی تونم.....
مدام دستمو نوازش وار روی سرش می کشیدم.
_ لیسا من مطمئنم همه چیز درست میشه. همینطور که خوشی ها موندگار نیستن غم ها هم یه روز تموم میشن. حالا بخواب....
************************************************
(دیدگاه لیسا)
صبح روز بعد
چشمام رو باز کردم و به سقف ناآشنا بالا سرم خیره شدم. همین لحظه بود که صورت خندونی با یک عالمه مو ارتباط من و سقف رو قطع کرد.
_ صبح بخیر خوابالو خانم
_ پاشو، پاشو. صبحانه دیر شد.
یکم طول کشید تا کاملاً بیدار شم و بتونم موقعیتم رو آنالیز کنم. الان من خونه یونگ سانم ولی سوال اصلی اینجاست که من اینجا چیکار می کنم.
+ یونگ
_ اوم
+ من اینجا چیکار می کنم؟!
_ داستانش طولانیه.
اومد سمتم و دستمو کشید
_ گفتم بدو دیگه صبحانه دیر شد.
************************************************
پشت میز صبحانه نشستم. میز بزرگی بود که تقریباً از شیر مرغ تا جون آدمیزاد روش پیدا می شد و افراد دور میز عبارت بودیم از من، میونگ سان و باباش.
\= خب حالت چطوره، لیسا
پدر میونگ سان با لحن مهربونی ازم پرسید. کاش بابای منم با من همین جوری حرف می زد.
+ خوبم ممنون
\= امروز به پدرت اطلاع دادم اینجایی پس لازم نیست نگران باشی. پدرت گفت می تونی تا فردا شب اینجا باشی.
+ خیلی ممنونم
\=خب دیگه، بیایید شروع کنیم.
\= راستی همون طور که می دونید فردا شب یه مهمونی داریم، پس بهتره خوب استراحت کنید که فردا سرحال باشید.
روشو سمت یونگ سان برگردوند و ادامه داد
\=دخترم تو لیسا رو امروز ببر تا با هم لباس شب بگیرید.
_ باشه، چشم بابا.
و لبخند شیطانی ای به من زد.
_ مطمئن باشید سلیقه من توی انتخاب لباس شب برای لیسا عالیه.
************************************************
(دیدگاه بیولی)
فردا
کت و شلوار رسمیم رو تنم کردم و موهای بلند و سفیدم رو پشت سرم بستم. خط چشم، سایه سیاه، کرم پودر و برق لبم رو برداشتم. فکر می کنم یکم آرایش سیاه برای چشمم و یه برق لب کافی باشه. گره کرواتم رو مرتب کردم و ادکلنم رو از روی میزم برداشتم. ساعتم رو به دستم بستم و بیرون رفتم. یه لیموزین درست جلوی در پارک کرده بود. سوارش شدم و حرکت کردیم.
************************************************
(دیدگاه راوی)
_ وای نه اینم بهم نمیاد.
+ اَه، دختر فکر نمی کنم لازم باشه انقدر وسواس به خرج بدی. از لباسی که برای من انتخاب کردی خیلی بهتره.
_اولا من وسواس به خرج نمی دم و دوماً اینکه مگه لباسی که برات انتخاب کردم چشه؟!
و به دامن صورتی پف پفی ای که تن لیسا بود نگاه کرد و خودش تو دلش خندید.
+هیچی چیزیش نیست عزیزم، فقط شبیه یه گولوله پشمک شدم.
و این حرفش باعث شد یونگ سان نتونه تحمل کنه و پاقی بزنه زیر خنده.
+ به چیش می خندی. مسخره. اصلا از تو که خیلی بهترم که واسه زدن مخ چندتا پسر خوشگل و پولدار تا الان نزدیک پنج دست لباس عوض کردی.
و همون لحظه با نگاه برزخی میونگ سان مواجه شد.
+خیلی خب، باشه بابا. غلط کردم.
و دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد.
+ پس من میرم بیرون هر موقع کارت تموم شد بیا بیرون.
و اتاقو ترک کرد.
************************************************
(دیدگاه بیولی)
وقتی رسیدم، چندتا بادیگارد جلوی در ایستاده بودن. کارت دعوت رو بهشون دادم و وارد سالن شدم. خیلی بزرگ بود. گوشه ای رو انتخاب کردم و به یه میز تکیه دادم و به جمعیت روبه روم خیره شدم. یهو دستی از پشت روی شونم نشست.
+چرا تنهایی؟! بیا اینو بگیر.
و یه گیلاس شراب بهم تعارف کرد.
_ ممنونم ولی شما چرا همیشه عادت دارید طوری وارد بشید که دیگران از ترس سکته کنن؟؟!
شونه هاشو بالا انداخت. شراب رو کمی تو دستم تکون دادم و قلپ اولو بالا رفتم. تو همین لحظه ورود دختر رئیس جمهور رو اعلام کردن و من می تونستم قسم بخورم اون زیباترین دختری بودش که تا امروز دیدم. صورتش، اندامش، قدش، همه چیزش عالی و به اندازه و شایسته یه دختر بود. همینطور که داشتم به این چیزا فکر می کردم از طبقه بالا صدای شلیک گلوله شنیدم.
+همه سرجاتون بمونید.
و سعی کردم هر چه زودتر به پله ها برسم که چراغا خاموش شدن.
************************************************
(دیدگاه یونگ سان)
داشتم از پله ها پایین میومدم که چراغا خاموش شدن و من سرجام میخکوب شدم. همون موقع بود که دستی رو دور کمرم حس کردم که مدام به سمت خودش می کشید و چند ثانیه بعد هم سردی جسمی رو روی گیج گاهم. چیزی مثل سردی فلز بود. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. چراغ ها دوباره روشن شدن. چشمم به دستاش افتاد. به نظر میومد مرد باشه.
*سر جاهاتون وایستید وگرنه میکشمش.
با شنیدن صداش حدسم به یقین تبدیل شد. چشمام رو چرخوندم و با سر اسلحه ای که درست به طرف مغزم نشونه گیری شده بود مواجه شدم. همون لحظه بود که ترس تمام وجودم رو گرفت. کم کم پاهام داشتن توانشون رو از دست می دادن ولی فشار دستاش مجبورم می کردن رو پاهام بایستم.
*راه رو باز کنید وگرنه ماشه رو می کشم....
Name: first love
Genre: romance, action, anxious, smut
Couples: moonsun, jenlisa
Episode: 3
Written by: Adler
آنچه گذشت
همینطور که داشتم به این چیزا فکر می کردم از طبقه بالا صدای شلیک گلوله شنیدم.
+همه سرجاتون بمونید.
و سعی کردم هر چه زودتر به پله ها برسم که چراغا خاموش شدن.
چشمام رو چرخوندم و با سر اسلحه ای که درست به طرف مغزم نشونه گیری شده بود مواجه شدم.
*راه رو باز کنید وگرنه ماشه رو می کشم....
************************************************
(دیدگاه بیولی)
+ به رئیس جمهور بگید بادیگارد هاشون رو مرخص کنن، فعلا جون دخترشون در اولویته.
با صدای ملایم روبه بازرس گفتم. چند دقیقه بعد اون درحالی که دختر رئیس جمهور رو دنبال خودش می کشید از ساختمان بیرون رفت و درست جلوی ون مشکی بدون پلاکی، دختر رئیس جمهور رو زمین گذاشت و ون با سرعت هرچه تمام تر از ما دور شد. سمت دختر رئیس جمهور دویدم و بدن از هوش رفتش رو تو بغلم جا دادم.
+خانم، خانم کیم (سولار)، به هوشید؟!
سعی کردم با چندتا سیلی به هوش بیارمش اما فایده نداشت.
روبه بازرس برگشتم.
+فوراً به چانیول زنگ بزنید بیاد اینجا. طبقه بالا رو هم...
همون لحظه بود که صدای جیغ خانمی، حرف هامو قطع کرد.
_ چی شده؟!
*یه مرد......یه مرد طبقه بالا افتاده.....داره....... داره ازش خون میره...... فکر کنم..... مُرده.
صدای زن مشخص بود حسابی ترسیده.
_ یعنی که چی.... اینجا چه خبره؟!
+قربان لطفاً به پزشک قانونی هم خبر بدید. فکر کنم وجود اون هم اینجا ضروریه.
+ من خانم کیم رو به اتاقشون می برم.
************************************************
(دیدگاه راوی)
همون لحظه بود که بیول بدن ظریف اون دختر رو براید استایل بغل کرد و به سمت لیسا رفت.
+ میدونی اتاقش کجاست؟!
_ ب....ب...بله..... لطفاً از این طرف.
و راه اتاق رو به بیولی نشان داد. یونگ سان تمام این مدت رو بیدار بود. اون فقط با حس ناشناخته و جدیدی که اومده بود سراغش درگیر بود. حس عجیبی بود. حس می کرد الان هست که قلبش قفسه سینه اش رو جر بده و بپره بیرون. این حس چی بود که با هر لمس حتی کوچک اون دختر ناشناخته سراغش میومد؟! این چه حسی بود که با هر بار شنیدن صداش قلبش از حرکت می ایستاد؟! عشقه؟! شاید. یعنی عاشقا همچین حالی رو دارن؟!یعنی اگه این عشق نیست پس چیه؟! اینا چیزایی بودن که تو همین چند لحظه فکر یونگ سان رو مشغول کرده بودن. این درحالی بود که بیولی تمام این مدت محو صورت زیبای یونگ سان شده بود. آخه مگه میشد که یه دختر انقدر زیبا باشه، نه. اون قطعاً یک انسان نبود. اون از دید بیولی فرشته بود. حتی نفهمید کی بدنش به تشک تخت برخورد کرد. بیول هم مدتی نگاهش کرد و بعد هم به آرامی از اتاق بیرون رفت.
************************************************
(دیدگاه یونگ سان)
وقتی صدای بهم خوردن در رو شنیدم بلافاصله از جام بلند شدم و چهره ی لیسایی که با سکته کردن فاصله ای نداشت رو روبه روم دیدم.
_ تو.....تو.....چرا....اینجا......اینجوری.......
+ من بیهوش نبودم.
_ آخه خودم دیدم.
+ فیلم بازی کردم.
بعد از گفتن این حرف لیسا سریع سمتم اومد و با دستاش صورتمو قاب کرد.
_ الان حالت خوبه؟!درد نداری؟! جاییت زخمی نشده؟!
+نه، لیسا. من حالم خوبه. کوبجوماسه یو ( به کره ای میشه نگران نباش)
و با حالتی که بهش بفهمونم حالم خوبه نگاهش کردم. اونم بعد از مدتی خیره شدن به صورتم محکم بغلم کرد.
_نمی دونی چقدر نگرانت بودم. فکر کردم دیگه هیچ وقت نمی بینمت.
دستامو دورش حلقه کردم و سعی کردم با چندتا ضربه به پشتش، آرومش کنم.
+راستی لیسا
_اوم
+به عشق تو نگاه اول اعتقاد داری؟!
همونجور که تو بغلم بود چندتا سرفه کرد و از بغلم بیرون اومد و بعد با نگاه گنگی نگاهم کرد اما بعد از مدتی نگاهش به نگاه شاکی تغییر پیدا کرد.
_دختره ی خر تا همین چند دقیقه پیش نزدیک بود برای همیشه از بین بری اونوقت تو داری واسه من از عشق تو نگاه اول حرف می زنی؟!
_خل دیوونه
بعد از چند لحظه هم یهویی حالت از خود راضی به خودش گرفت و ادامه داد.
_ حالا نگفتی... الان باید اینو یه اعتراف قبول کنم؟!
همون طور که با عشوه موهاشو کنار گوشش می زد گفت. منم با شنیدن این حرف محکم هلش دادم که از روی تخت افتاد پایین. همونطور که کف زمین نشسته بود و باسنش رو می مالید ناله کرد
_اییییییی......اییییی.....دیوونه....روانی خل.....من مگه چی گفتم......اَه
لبه تخت اومدم و به طرفش خم شدم.
+ تقصیر خودته. از بس که حرفای چرت می زنی.
_دیوونه
با حالت عصبی بهم گفت. بعد هم انگار که چیزی یادش اومده باشه از جاش بلند شد و سرش رو لبه تخت گذاشت.
_ ازم پرسیدی به عشق تو نگاه اول اعتقاد دارم یه نه، خب یه جورایی آره ولی حالا که چی.
یکم حالت متفکر به خودم گرفتم.
+ خب فکر کنم من دچارش شدم.
_اوووو...... حالا طرف کی هست؟! پسره؟! خوشگله؟! پولداره؟! قدش بلنده؟!
+ هیچ کدوم. اون فرشته است. من مطمئنم که اون عشق اول منه....
Download NovelToon APP on App Store and Google Play