رمان کوتاه رویا💜⛓️
ژانر:عاشقانه🪻
پارت 2
یعنی سه سال از ما کوچیک تر بود...
رویا... رادمان.... ماریا...
این اکیپ کوچیک ما بود...
اکیپی که هیچوقت توش خیانت نبود پیچوندن نبود بی غیرتی نبود.....
از وقتی به دنیا اومدم اون دوتا چشم قهوه ای رو میخواستم
از وقتی به دنیا اومدم اون تن بور سفید رو میپرستیدم
من و اون کنار هم بی نهایت بودیم
نمیدونم چی شد یهو که دیگه غریبه هم برای هم نبودیم...
نتیجه ۲۰سال عشق من به رادمان شد ازدواجش با رویا خواهرم
غمگین بودم
من یک کشتی بودم که جز پارو چیزی نخواست...
یه گلدون بودم که جز گل چیزی نخواست...
به خودم اومدم خیلی گذشته بود
اونقدر که هوا غروب شده بود و همه داشتن میرفتن و صدای مامانم که صدام میزد
بلند شدم
تکوندم لباسمو
و سمت ماشین حرکت کردم
حس میکردم از مامانم بیشتر ناراحتم
تنها کسی بود که بهم قول داده بود اگر عشقمو اعتراف نکنم غرورم سرجاش میمونه و خود رادمان میاد سمتم....
تنها کسی بود که قول داده بود کسیو جز من نمیتونه بگیره...
پس چی شد؟
حالا که کنار رویا کردینش تو خاک
اونا حتی با هم مردن و من به این حسودیم می شد....
دلخور نگاه مامان کردم و رفتم سمت ماشین عمه اینا...
دلم نمیخواست حتی تو ماشین خودمون باشم...
عمه تنها کسی بود که منو درک میکرد
تنها کسی بود که دنبال این بود که منو رادمان باهم باشیم...
عمه من ادم شکست خورده ای بود و الان دردمو میفهمید
عمه لاله توی ۲۰سالگی با عشقش ازدواج کرد و ریحانه رو تو ۲۳سالگی به دنیا اورد و شوهرش وقتی ۲۶سالش بود فوت کرد....
الان عمه من ۴۵سالش بود و ریحانه ۲۳
خودشون دوتا بودن...
خواستم عقب بشینم که ریحانه با مهربونی به صندلی جلو هدایتم کرد
و جلو نشستم
ریحانه فرشته بود از همون اول فقط با من خوب بود از رویا و رادمان بدش میومد....
نشستم جلو و عمه هم سوار شد و ماشین رو در سکوت به حرکت در اورد....
نفس عمیقی کشیدم و عمه اهنگ غمگینی پلی کرد
خوب میدونست وقتی ناراحتم باید گریه کنم...
سرمو چسبوندم به شیشه...
انگار غرورم نمیذاشت اشک بریزم
دروغ بود بگم دلم سنگ شده و نمیتونم براشون گریه کنم...
دلم برای رویا تنگ شده بود
واسه رادمان و اون خجالت های گاه و بیگاهم در حضورش....
با سوزش چشمام چشمامو بستم
چشمام اشک میکرد و میسوخت و سرم درد گرفته بود....
یادمه یه بار خونه مامان بزرگ جمع بودیم
رادمان که اومد داخل نون دستش بود و با گوشی حرف میزد به همه سلام کرد به من نکرد سریع رفت تو اتاق با تلفن حرف بزنه خیلی دلم گرفت و ناراحت شدم اما تا از اتاق اومد بیرون نگاهم کرد سلام کرد و گفت خوبی و من جوابشو دادم میخواست مکالمه ادامه بده من خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین با لبخند
نمیتونستم تو روش نگاه کنم
خجالت میکشیدم....
یادش بخیر...
دوران بچگیمون...
دوران نوجونیمون....
🌸💜🌸💜🌸💜🌸💜🌸💜