قسمت۱
اولین روز پاییز بود.
برگهای زرد حیاط دبیرستان زیر پای دانشآموزها خشخش میکردند.
«آراد» با کولهاش از در مدرسه وارد شد.
او دانشآموز سال آخر بود.
قد بلند، ساکت و همیشه غرق کتاب.
بیشتر بچههای مدرسه او را میشناختند.
اما کمتر کسی واقعاً با او دوست بود.
آراد از شلوغی خوشش نمیآمد.
در همان لحظه پسری با عجله از کنار او دوید.
ناگهان به شانهاش خورد.
چند کتاب روی زمین افتاد.
«وای! ببخشید!»
آراد خم شد و کتابها را جمع کرد.
وقتی سرش را بالا آورد، برای چند ثانیه خیره ماند.
پسر موهای مشکی نامرتب و چشمان درشتی داشت.
لبخندش عجیب گرم بود.
«ممنون... من کیانم.»
آراد کتاب آخر را به او داد.
«آراد.»
کیان لبخند زد.
«خوشبختم.»
و بعد با عجله به سمت ساختمان رفت.
آراد نمیدانست چرا تا چند لحظه به رفتنش نگاه کرد.