قسمت ۲
چند روز بعد، آراد متوجه شد کیان دانشآموز جدید کلاس
آنهاست.
برخلاف خودش، کیان خیلی زود با همه صمیمی شد.
در زنگ تفریح وسط جمع دوستانش میخندید و همیشه چیزی برای تعریف کردن داشت.
یک روز معلم ادبیات اعلام کرد:
«برای پروژه پایان ترم باید دو نفره کار کنید.»
همهمه کلاس بلند شد.
همه سریع همگروهیهایشان را انتخاب کردند.
قبل از اینکه آراد چیزی بگوید، صدایی از ته کلاس آمد.
«خانم، من با آراد گروه میشم.»
آراد سرش را بلند کرد.
کیان با لبخند به او نگاه میکرد.
چند نفر از بچهها با تعجب به آن دو خیره شدند.
معلم هم اسمشان را کنار هم نوشت.
بعد از کلاس، کیان کنار میز آراد آمد.
«مشکلی نداری که با هم کار کنیم؟»
آراد شانه بالا انداخت.
«نه.»
کیان خندید.
«فکر کنم اولین باره بیشتر از یک کلمه ازت میشنوم.»
آراد برای اولین بار لبخند کوتاهی زد.
«پر حرف نیستم.»
«اشکالی نداره. من به جاش زیاد حرف میزنم.»
از آن روز، آنها بعد از مدرسه برای پروژه با هم وقت میگذراندند.
گاهی در کتابخانه.
گاهی در حیاط مدرسه.
گاهی هم در مسیر ایستگاه اتوبوس.
کمکم سکوت آراد کمتر شد.
و خندههای کیان بیشتر.
بدون اینکه متوجه شوند، هر روز بیشتر از قبل منتظر دیدن یکدیگر بودند.