Wildest Dream

Wildest Dream

Wildest Dream_Part 1

-یالا..زود باشید تن لشتونو تکون بدید فقط بلدید بخورید و بخوابید یالا ببینم همه برید ناهارخوری کسی دیر بیاد دیگه خبری از صبحونه نیست زود باشید موشهای کثیف.

زن با صدای بلندی بین تخت بچه ها فریاد میزد و بالاخره وقتی مطمئن شد سوهان روح همه‌ی اون‌ها شده از اتاق خارج شد.بچه ها یکی یکی از روی تخت بلند میشدند از ترس اینکه صبحونه تموم بشه و مجبور باشن کل روز رو گرسنه بمونن به سمت ناهارخوری حرکت کردند،چون اینجا هیچ رحمی در کار نبود و کسی برای اون‌ها دلسوزی نمی‌کرد.در عرض چند دقیقه کل اتاق خالی شد،اما اگه پسر هیجده سالمون رو فاکتور میگرفتیم،بیون بکهیون هیجده ساله که از بچگی تا الان زندگیشو اینجا سپری کرده.روی تخت کهنه و از رنگ و رو رفته‌ای خوابیده بود و پتورو روی سرش کشیده بود.

"اه زنیکه عفریته با اون صدای نحسش،نمیزاره دو دقیقه بخوابم"

زیرلب گفت و با کلافگی روی تخت نشست و بعد از دو دقیقه زل زدن به دیوار ترک‌دار جلوش به سمت دسشویی حرکت کرد.

بالاخره امروز اون روزی بود که منتظرش بود و میتونست از شر اینجا برای همیشه خلاص بشه.البته که جای خاصی برای رفتن نداشت اما هر جهنم دره ای از اینجا بهتر بود.وقتی از دستشویی بیرون اومد سریع کوله‌پشتی که شامل وسایل های کمش میشد رو چک کرد.

"بالاخره وقت رفتن رسید"

توی ذهنش گفت و به سرعت سمت ناهارخوری رفت و تا برای اخرین بار توی اون مکان مضخرف صبحونه بخوره.بعد از اینکه مطمئن شد تا حدی خورده که بدنش ضعف نکنه بلند شد.

داشت به سمت اتاق برمیگشت،که اون پیرزن جلوش رو گرفت

خانم هونگ با اون لبخند مضحکش،نگاه پراز کینه‌اش رو به پسربچه داد

-کجا با این عجله بچه!؟

-دارم برمیگردم به اتاقم و درضمن من دیگه بچه نیستم لطفا درست با من صحبت کنید

-اوه نه بابا موش کوچولومون رو ببین چه زبونی درآورده

با پوزخند گفت و ادامه داد

-تا زبونتو کوتاه نکردم از جلوی چشمهام گمشو،راستی یادت نره امروز میان ببرنت همین اطراف باشی

بکهیون به حرف زن پوزخندی زد و از کنارش رد شد،اون زن باید به همین خیال میبود که میتونست بکهیون رو بفروشه و زندگیش رو از این جهنم‌تر کنه

درواقع یک سالی میشد که فهمیده بود این یتیم خونه دستش تو کارهای کثیف تری هست.اونها بچه هایی که به سن قانونی رسیده بود رو به بارهای غيرقانونی که برده جنسی خریدو فروش میکردن میفروخت و معلوم نبود سرنوشت اون بچه های بیچاره چی میشد اما شانس به بکهیون رو کرده بود که متوجه شده بود و قرار بود امروز برای همیشه از این جهنم بره.

سریع به سمت وسایل‌هاش رفت و همه رو چک کرد،تمام چیزهای مورد نیازش رو برداشته بود.

لباسش رو عوض کرد و کفش هاش رو پوشید،نگاهی به اتاق انداخت و سعی کرد بغضش رو قورت بده.درسته که اینجا لونه‌سگی بیش نبود که باهاشون مثل حیوون رفتار میشد اما جایی بود که بزرگ شده بود و اون عاشق بچه های اینجا بود.کاشکی میتونست اونهارو هم از این کثافت نجات بده اما متاسفانه اون حتی نمیدونست سرنوشت قراره چه بلایی سر خودش بیاره.بعد از اینکه کل اتاق رو از نظر گذروند سریع کوله پشتیش رو برداشت و از اتاق خارج شد.از حیاط رد شد و به در يتيم خونه رسيد و از در خارج شد.بالاخره آزاد شده بود.بالاخره بعد از هيجده سال ميتونست طعم آزادي بدون كنترل شدن رو حس كنه

ولی هنوز دو قدم برنداشته بود که چندتا ماشین مشکی و لوکس دم یتیم خونه ایستادن.

عجیب بود اولین بار بود همچین صحنه ای اینجا میدید.چون اونجا جایی نبود که همچین ماشین های گرون قیمتی بایستن.به هرحال زیاد براش مهم نبود میخواست راه خودشو بره که چند نفر با کت وشلوار مشکی و با ظاهری آراسته از ماشین پیدا شدن و سمتش اومدن و راهش رو سد کردن یکی از مردها بهش نزدیکتر شد

-بیون بکهیون؟

بک با تعجب به مرد چارشونه نگاه کرد کرد اون لعنتیا از کجا میشناختنش؟!

-نمیشناسم

میخواست راه خودش رو بره که باز مرد جلوش رو گرفت

-شما بیون بکهیون هستین؟

بکهیون به عکس توی دست‌های مرد خیره شد که خودش بود انگار عکس برای چندماه پیش بود.

فاک قرار نبود به این زودی گیر بیفته

سریع خواست ازشون دور بشه.که مرد به بقیه اشاره کرد و اون‌ها نزدیک شدن که بگیرنش.اما خب بکهیون با اینکه توی یتیم خونه بزرگ شده بود زرنگ تر از اینا بود

-پلیس

بلند داد زد و به اونور خیابون اشاره کرد

همه مردها حواسشون به اون سمت پرت شد و بکهیون شروع کرد با تمام توان دویدن.

توقع نداشت اون عفریته به این زودی فروخته باشتش.با هر توانی که توی پاهاش بود داشت میدوید.

از خیابون رد شد و به سمت دیگه ای حرکت کرد،بعد از ربع ساعت دویدن دیگه نفسی براش نمونده بود کلی راه دویده بود.فاک تازه یادش اومد که با یکی از دوستهاش هماهنگ کرده بود که امروز بره پیشش و تا مدتی اونجا بمونه.اما سروکله‌ی این‌ها از کجا پیدا شده بود؟! وارد یه کوچه شد و یکم دیگه دوید.کمی سرعتشو کم کرد تا نفس بگیره به پشت سرش نگا کرد خبری نبود.بالاخره کمی ایستاد و دستش رو روی زانوهاش گذاشت تا کمی نفس بگیره

اگه اون پیرزن احمق رو گیر میورد با تمام توان کتکش میزد،اون روانی معلوم نبود زندگی چندنفر رو اینجوری تباه کرده بود.

Episodes
Episodes

Updated 1 Episodes

Download

Like this story? Download the app to keep your reading history.
Download

Bonus

New users downloading the APP can read 10 episodes for free

Receive
NovelToon
Step Into A Different WORLD!
Download NovelToon APP on App Store and Google Play