Ep01

طوفان بدی بود و کشتیِ جنگیِ چانیول اوقاتِ بدی رو میگذروند.

هرجا رو که نگاه میکردی، یکی رو میدیدی که داره با عجله کاری میکنه که کشتی رو از غرق شدن نجات بده و چانیول...

درحالی که از عرشه بالا میرفت تا طناب هارو محکم کنه، مدام فریاد میزد و دستور میداد تا افرادش کاره درست رو انجام بدن.

"کاپیــــتان!! یه کشتی...یه کشتی داره نزدیک میشه!!"

اخمهای چانیول سخت توی هم رفت و وقتی که شنید یه کشتی نیست بلکه ۳ تا کشتیه جنگی محاصرشون کرده از عصبانیت قرمز شد و شروع کرد به دستور دادن:

"مینهو توپ هارو با جک و مارک آماده کن..جیمین به تیرانداز ها بگو آماده باشن..سوهو سپر هارو فعال کن...نامجون تو بیا کــ...نامجون خدا لعنتت کنه اون بالا چه غلطی میکنی!!"

فریاد زد و با عصبانیت به نامجونه ۱۷ ساله خیره شد که بالای عرشه آویزون بود و با تعجب به کشتی ها نگاه میکرد خیره شد.

"کاپــ..کاپیتان..ا..اونا"

"چیشده بچه"

"کشتی های سلطنتی!ما تو محاصره‌ی کشتی های سلطنتی ایم!شاهزاده کریس داره هدایتشون میکنه"

و برای اولین بار چانیول وحشت زده شد.موقعی که درمحاصره کوسه های وحشی بدون هیچ صلاحی گیر کرده بود وحشت زده نشد!موقعی که توی آبهای انگلستان تا دوقدمیه اعدام با گیوتین بود وحشت زده نشد!

اما وقتی فهمید که توسط دوست و هم بازی دوران کودکیش-شاهزاده کریس- محاصره شده از ته دل وحشت کرد.اونا برادرای قسم خورده بودن!

درسته که چانیول لقب پادشاه دریاهارو داشت و یه دزد دریایی عالی با بهترین و بزرگترین کشتی در جهان بود اما اون فقط از کریس و احساساتشون میترسید..بین اون دو خیلی چیزا پیچیده و دردناک بود.اون کریسه لعنتی میدونست برادرش توی کشتیه و داشت حمله میکرد؟!

عصبانی به همراه افرادش که با سربازای سلطنتی درگیر شده بودن ملحق شد و

با فریاد شروع کرد به جنگیدن.بارون میبارید و باعث میشد موهای زیبا و لختش به صورتش بچسبه و لباس سفیده حریرش بدن ورزیده و خوشرنگش رو در معرض دید قرار بده.

درحالی که با فرمانده‌ی سلطنتی که یه جورایی عموش میشد با بغض میجنگید، درد بدی رو در شونش حس کرد.با حرکتی فرمانده رو به روی زمین پرت کرد و به پشت چرخید.

"کریس.."

"مشتاق دیدار....برادر"

و بدون اجازه دادن تحلیل وقایع به سمت چانیولی که با درد و بهت شونه‌ی خونیش و گرفته بود حمله کرد و جنگ بین دو برادر آغاز شد.یکی با بغض و دیگری با طمع میجنگید.

"چرا این کار رو میکنی؟ ما همخونیم!!"

"به من اصلا ربطی نداره که چرا پدرم با دختر یه دزد دریایی ازدواج کرد و تو بدنیا اومدی! اما لیاقت برادر بودن نداری!"

"چطور میتونی این حرف هارو بزنی...عوض شدی کریس"

"عوض شدم و میخوام عوضی باشم..شرمنده آقای به اصطلاح برادره قدیمی...اما من پادشاهی رو برای خودم میخوام نه برای توعه دزد!"

"چی داری میگی..عاح..من..من کی خواستم پادشاه شم..من حتی ازون قصر لعنتی جدا شدم"

"هه..جدا شدی اما پدر قصد داره به عنوان ولیعهد برت گردونه..واقعا .. چطور میتونه توعه بی لیاقت و پادشاه بعدیه کشوره من کنه!و اگه برنگردیم لقب پادشاه دریارو از آن خودت کردی..فکر نمیکنی یه تهدیده برای من؟"

"تو..عآاااا"

همینجور که میجنگیدن صحبت میکردن..البته که چانیول ننیخ است به هیونگش صدمه برسونه و میشه گفت فقط حملات رو دفع میکرد اما کریس با بی رحمی میجنگید و وقتی چانیول کلمه‌ی "تو" رو گفت نذاشت حرفش کامل شه و با ضربه شمشیرش مهلوش رو شکافت و با لگد پرتش کرد وسط دریایی که بخاطر طوفان وحشیانه خودش رو به اطراف میکوبید.

"بای بای ..... برادر..هه"

وقتی افراد چانیول افتادنش رو به داخل دریا دیدن دست از جنگ و دفاع کشیدن و شروع کردن به گریه کردن..گروهی بدون معطلی با گریه های وحشانشون میپریدن توی آب تا کاپیتانه غرغرو و وحشی اما دوست داشتنی و جذابشون رو نجات بدن.گروهی هم فکر میکرد کاپیتانشون مرده با گذاشتن تفنگ روی سرشون و یا زدن شاهرگ گردنشون خودکشی میکرد.

کریس با پوزخند متعجبی تماشاگر این صحنه‌ی تاثیر گذار بود.مطمئن بود اگه اون به جای چانیول به کف اقیانوس افتاده بود حتی سربازاش خوشجالی میکردن و جشن و پایکوبی به راه مینداختن..این چانیول چی داشت که همه دیوونش بودن؟

"هرکی باقی مونده رو دستگیر کنین..برمیگردیم خشکی..بیصبرانه منتظر اعدام کردنشون هستم..و..هه...مشتاق رسوندن خبر مرگ پسر ناخلف و عزیزدوردونه‌ی پادشاه" (کریس دیوث :|)

****

آروم باله‌ی درخشان و زیباش رو تکون داد و به زیر صخره رفت و قایم شد.خنده ریزی کرد و با اشتیاق به برادرش کای نگاه میکرد که زیر مرجان ها و پشت ثخره ها دنبالش میگشت.

اون دوتا صبح زود یواشکی از قصر زده بودن بیرون تا کمی باهم وقت بگذرونن و بکهیونه بازیگوش برادر شکلاتی و زیباش رو سرکار میذاشت.اونقدری که ازینکار خوشش میومد از همنشینی با پدرش، پادشاه زیر اقیانوس ها خوشش نمیومد.

"یاااا هیونی کجا قایم شدی!باید برگردیم قصر من رزمایش دارم!"

خنده ریز دیگه ای کرد و از اونجا فرار کرد.به سرعت شنا میکرد و زیبایی هاش رو برای موجودات دریایی نمایان میکرد.از کنار هر موجودی رد میشد یک مروارید میداد و یه بوسه شفا بخش به سرشون میزد تا اونو به برادرش لو ندن.

همیشه با محافظ و کای بیرون میومد اما اینبار خودش شنا کرده بود و الان...خب اوکی اون الان گم شده بود!

همه جا دورو برش تاریک و وهم آمیز بود.درحالی که بدن زیبا میلرزید جلوتر رفت و سعی کرد موجودی رو میدا کنه که اون رو به قصر برگردونه.اما اگه خوراک سومیتر ها نمیشد!

داشت زیر مرجان ها سرک میکشید که مایع قرمزی که بوی آهن میداد بینیش و قلقلک داد و باعث شد اول بینیش چین بخوره و با عطسه ای که زد مقداری معلق توی آب دور خودش بچرخه و سرش گیج بره.

اون مایع آزار دهنده چی بود که هر لحظه بیشتر میشد؟

سرش رو بالا گرفت و با دیدن موجود عجیب و دوپایی که بی حرکت توی آب معلق بود ترسیده پشت مرجان ها قایم شد.اون دیگه چیه؟

اون مایع قرمز از بدن اون موجود بیرون میزد؟با کنجکاوی و ترس به سمت پسر رفت و با دیدن اینکه بالاتنه ای مشابه به خودشون(پری دریایی) داره خیالش راحت شد.

چشمش به صورت و لبهای کبود چانیول گره خورد و اولین چیزی که تو ددهنش اومد این بود:

"چرا انقدر جذابه؟حتی از کای هیونگ هم قوی تر بنططر میرسه"

سرش رو روی سینه پسر گذاشت و با شنیدن تپش قلب خیلی ضعیفش و با یدن لبهای کبودش فهمید که اون زیر آب نمیتونه نفس بکشه.پس بدون معطلی لبهاش رو روی لبهای گوشتی و جذاب چانیول گذاشت و اابهای توی شش هاش به سمت دهان خودش کشید و نفس خودش رو وارد دهان چان کرد.

ناگهان چشمای چانیول تا آخرین حد خودش باز شد و نا باور به تصویر تار روبه روش خیره شد.

چند بار پلک زد تا بتونه درست و شفاف دورو برش رو ببینه..

با دیدن زیبا ترین فردی که تو عمرش میتونه دیده باشه داخل آب دوباره پلک زد

...اون دیگه کی بود ؟

'من مُردم و الان تو بهشتم؟'

این و توی ددهنش گفت و قیافه پسر زیبای روبروش دوباره هوش از سرش برد:

موهای قهوه ای روشن که هایلایت های آبی و بلوند هم توش دیده میشد..

پوست سفیدی که مطمککن بود به اندازه پوست بچه ها نرم و دوست داشتنیه..

و بدن بلورین و زیباش که چانیول و وسوسه میکرد تا لمسش کنه..

بدون شک زیبا ترین موجودی بود که اون تابحال دیده بود.اون یه هوری بود ن؟

چانیول پوزخندی زد؛ فکر میکرد که با افتادنش به داخل آب و دردی که کشید الان مرده...

•••

بکهیون با دیدن پسره رو به روش که بهوش اومده و با چشمهای درشتش خیره نگاهش میکرد لبخند محوی زد و اروم زمزمه کرد :

" تو دیگه کی هستی؟..عم..چی هستی؟ "

چشمهای چانیول از تعجب گشاد شد!

همیشه هوری ها انقد خنگ بودن یا واقعا نمیدونستن اون آدمه؟ نکنه نمرده بود؟ پس... اینجا دیگه کجاست؟ این موجود زیبا و عجیب کیه و چیه؟

با سوال هایی که تو ذهنش اکو میشد اخم پررنگی کرد

" من پارک چانیول امپراطور دریاها هستم و..محض اطلاعت..من یه آدمم! "

بکهیون با شنیدن کلمه‌ی "آدم" که پدرش میگفت که حتی از سومیترها هم خطرناک ترن،ترسید و کمی عقب رفت.اخمی کرد و گفت:

"امپراطور دریاهای زیرین پدر منه..چطور جرات میکنی این لقب و به خودت بدی؟"

چانیول تعجب کرد!به اطراف نگاه کرد...اون...اون کف اقیانوس بود و داشت راحت نفس میکشید؟

"پس ینی ... من نمردم و هنوز زیر اقیانوسم ؟...چطوری میتونم نفس بکشم ؟"

بکهیون دوباره لبخند زیبایی تحویل به چانیول داد و درحالی که دستش روی زخم دردناکه چان میذاشت نگاهی بهش انداخت...بنظر بیخطر میومد.گفت:

"اره تو زیر اقیانوس هستی ... اینجا آتلانتیسِ ... من کاری کردم تا تو بتونی زیر اب نفس بکشی "

و بعد گفتن این حرفش حاله‌ی صورتی رنگی گونه هاش و در بر گرفت و دستش و بیشتر روی زخم چان فشار داد.چانیول از دردِ پهلوش اخمی کرد و صورتش رو جمع کرد.

بکهیون با احتیاط دست چانیول رو گرفت و گفت:

"بلند شو تا خوراک سومیتر ها نشدیم ...زخمت رو هم بعدا میتونم درمان کنم"

چانیول دو دل آروم دست ظریف اون زیبای عجیب و کوچولو رو گرفت.

•••

سوالای زیادی براش پیش اومدی بود.. که حتی نصف بیشترش بدون جواب مونده بود!

چطوری انقدر راحت میتونه زیر آب نفس بکشه؟

این پسر نیمه ماهی چیکار کرده؟

واقعا پسر پادشاهه و پری دریایی ها وجود دارن؟

و کلی سوالای احمقانا ای که تو سرش داشت ویراژ میداد باعث شد بخواد آروم دست بکهیون و بکشه و یه چیزی بپرسه:

"اسمت چیه..؟"

بکهیون صورتش سمت چانیول چرخوند و لبخند دندون نمایی زد و چانیول رو از این مطمئن کرد که زیبا ترین کسیه که توی عمرش دیده!!

"من بکهیونم ... فرزند سی و دوم و آخرین فرزند امپراطور آنتون..."

گوشای دامبو شکل چانیول از تعجب سوت کشید!

"۳۲ تا بچه؟چخبره بابل..کمرش یاری کرد؟ اصن زنش چطور تونست انقد دووم بیاره!"

بکهیون نخودی خندید و گفت:

"پدر من ۱۰ تا همسر داره"

" :/ "

چانیول سر تکون داد و دیگه چیزی نگفت...لامصب باباش حرمسرا داره..بیچاره بابای خودش فقط دوتا زن داشت..مادر خودش و مادر کریس!

•••

کای ترسیده دنبال بکهیون میگشت.این بچه اصن فکر کای و نمیکرد و مدام درحال بازیگوشی بود.

'آخر من و میکشه'

توی ذهنش گفت و هرجا که میرفت اسم بک رو چندین بار صدا میزد. این پسر کجا رفته بود ؟

'نکنه خوراک موجودات بزرگی شده؟'

'نکنه سومیتر ها گرفتهگنش و دارن خونش و میمکن؟'

با وحشت سرش و تکون داد و افکار منفی و آزار دهنده رو از خودش دور کرد.دوباره فریاد زد:

"بکهیون .... بکهیون عزیزم کــجــایــــــی؟"

مرجان هارو با دُمش که با زِرِه های فولادی پوشیده بود کنار میزد و سوراخ سنبه هارو دنبال اون بچه‌ی دردسر ساز میگشت.

با صدای بکهیون که داشت اهنگی رو با صدای زیبا و محسور کننده اش زمزمه میکرد سمتش برگشت و با چشمایی که از اشک های درخشانش پر شده بود به پسرک دردسر سازش خیره شد.

این پسر دیوونش کرده بود.اونها از کودکی کنار هم بزرگ شده بودن و این مدت کای عاشق کیوتی بک شد بود.کای قسم خورده بود تا همیشه حواسش به دونگسنگ عزیزش بکهیون باشه و نزاره براش اتفاقی بیوفته!

نتونست تحمل کنه و سریع بکهیون رو توی بغلش گرفت:

"کجا بودی احمــــــق... دلم هزار راه رفت!!فکر کردم خوراک سومیتر ها شدی "

بکهیون خندید و سرش رو روی شونه‌ی شکلاتی و ورزیده‌ی کای گذاشت:

"نترس هنوز نمردم^^"

"احمق حق نداری جلوم حرف از مردن بزنی..بمیری میمیرم!"

بک با محبت گونه‌ی کای و نوازش کرد و کای با دیدن پسری دوپا که کنار بکهیون شنا میکرد و خیلی عجیب به باله های زیباشون خیره شده بود تعجب کرد:

" تو دیگه کی هستی؟"

چانیول بخاطر زخمش بی حال و رنگ پریده بود..خونه زیادی ازش رفته بود و ضعیفش کرده بود.بیحال گفت:

" من..چان.."

حرفش ادامه پیدا نکرد و از درد وحشتناک پهلو و شونش و از همه بیشتر سرش باز بیهوش شد!

بکهیون ترسید. نمیخواست سرگرمی و کراش جدیدش رو از دست بده !

کلی سوال راجب آدم ها توی ذهن کوچولوش بود ک میخواست ازش بپرسه .داد زد

"هیونگ باید نجاتش بدیم!!"

Episodes
Episodes

Updated 2 Episodes

Download

Like this story? Download the app to keep your reading history.
Download

Bonus

New users downloading the APP can read 10 episodes for free

Receive
NovelToon
Step Into A Different WORLD!
Download NovelToon APP on App Store and Google Play