part 2 "What's happening here ?!"

Name: first love

Genre: romance, action, anxious, smut

Couples: moonsun, jenlisa

Episode: 2

Written by: Adler

آنچه گذشت

+ من هیچوقت نتونستم بهش بگم که چقدر دوسش دارم

_کدوم مهمونی؟!

+ من نمی خوام ازدواج کنم

+ می خام تنها باشم، دنبالم نیا. بادیگارد هاتم دنبالم نفرست.

و در با شدت زیادی کوبیده شد.

************************************************

(دیدگاه راوی)

کلید رو توی قفل چرخوند و وارد خونه شد. دوباره یه روز یکنواخت و خسته کننده دیگه هم به پایان رسید. تنها کسی که توی اون خونه انتظارش رو می کشید لاکپشت کوچولویی بود که از بچگی همدم بیولی بود. کتش رو روی دسته صندلی انداخت و به سمت آکواریوم کوچکی راه افتاد.

_ فرانکی.... حالت چطوره حوصلت سر رفته بود؟!

کمی از قوطی کوچکی که بالای آکواریوم بود به لاکپشتش غذا داد.

_میدونی فرانکی.... فردا سالگرد فوت مامان باباست. میدونستی؟! امسال بیست و پنجمین سالگردیه که پیشم نیستن. تو تنها یادگاری هستی که ازشون برام باقی مونده.

ظرف غذا رو بالای آکواریوم گذاشت و به طرف آشپز خونه رفت. تنها چیزی که توی یخچالش پیدا می شد چندتا هویج کپک زده، یه ظرف پنیر و چندتا شیشه مشروب بود.

یه شیشه مشروب برداشت. شاتی هم از تو کابینت برداشت و چندتا یخ توش انداخت. مشروب رو توی شات ریخت و شات اولو یجا سر کشید. مزش تلخ بود، ولی بهش عادت داشت. یه جورایی مثل زندگیه خودش بود. شات دوم و سوم هم سر کشید که با ویبره گوشیش تو جیبش یه لحظه مکث کرد. گوشیش رو از تو جیبش درآورد و به اسکرینش خیره شد. یه پیام داشت. از چانیول بود. بازش کرد.

+ حالت خوبه؟!

+ هنوز بیداری؟!

+ می خوای بیام پیشت؟!

چند لحظه به صفحه چتش با چانیول خیره موند و بعد ناخودآگاه لبخندی رو لبش شکل گرفت. پس هنوزم کسی بود که بهش فکر کنه و نگرانش باشه.

+ پرسیدم حالت خوبه یا نه؟!

+ حالا دیگه کارت به جایی کشیده که پیامامو میخونی ولی جواب نمی دی؟!

+باشه، خودت خواستی!

و همون لحظه بود که چانیول زنگ زد. دکمه سبز رنگ رو فشار داد و گوشی رو روی گوشش گذاشت.

+ هی، مگه من نیستم به تو پیام می دم.ها؟!

_ چته چان. اولاً اینکه انقدر تند می نویسی که من نمی تونم جوابتو بدم. دوماً اینکه من حالم خوبه لازم نیست بیای پیشم.

+جدی؟

_ آره. جدی

+ ولی حدس می زنم الان برای گفتن این حرف خیلی دیر باشه.

_چطور؟!

+درو باز کن بیام بالا.

***********************************************

(دیدگاه لیسا)

برام مهم نبود کجا می رم. فقط می خواستم تا می تونم از اون جهنم دور بشم. به محض قدم گذاشتن تو کوچه ای که حالا سیاهی شب همه جاشو پوشونده بود، اشکام شروع کرد به سرازیر شدن.فقط گریه می کردم. سوز سرد پاییزی مدام گونه هامو نوازش می داد. هیچ ایده ای ندارم که الان کجا باید برم. این وقت شب کجا می تونم برم. همین لحظه بود که فکری از ذهنم رد شد و به سمت کلابی که امشب یونگ سان اونجا مهمونی داره حرکت کردم. شاید یکم مشروب باعث شه دردامو لاقل برای مدتی فراموش کنم.

***********************************************

(دیدگاه بیولی)

در و باز کردم و چهره چانیولی رو دیدم که با لبخند روبه روم ایستاده بود. منم متقابلاً بهش لبخند زدم.

+ اجازه می دید بیام تو یا نه تا فردا صبح می خواید همین جوری دم در وایستید و بهم لبخند بزنید.

از جلوی در کنار رفتم تا بیاد تو. چانیول نگاهشو تو سرتاسر خونه چرخوند و یه لحظه نگاهش روی میز ثابت موند.

+ پس مثل اینکه دوباره کار دست خودت دادی نه.

+ خیلی خب، باشه. از قدیمم گفتن اگه می خوای بنوشی، بنوش ولی تنها ننوش.

با این حرفش خنده ای رو لبام نشست.

_ اونوقت کی این سخنان حکیمانه رو در زمان قدیم گفته؟!

+ معلومه دیگه، نمی دونستی؟!! چانیول کبیر

و دوباره لبخندی روی لبام نشست. رفت و پشت میز نشست.

+ نمی خوای بیای ادامشو با همدیگه بریم؟!

خندیدم و از تو کابینت براش یه شات بیرون آوردم و روی میز کوچک تو آشپزخونه گذاشتم. خودمم رو صندلی روبه روی چانیول نشستم و شاتامونو پر کردم.

+ به سلامتی

_به سلامتی

هر دو لیوانامونو به هم زدیم و یه نفس رفتیم بالا.

_ راستی چان. قرارای عاشقانه ات چطور پیش میره؟!

+ میدونی که افتضاح

+ بریزم؟!

_ آره

************************************************

(دیدگاه راوی)

با نزدیک شدن به در کلاب چندتا بادیگارد جلوشو گرفتن.

لیسا کلاه ژاکتش رو کنار زد.

+ لا لیسا مانوبان، یکی از مهمان های خانم کیم هستم. لطفاً راه رو باز کنید.

بادیگارد ها با چک کردن اسمش از توی لیست کنار رفتن و لیسا بعد از ورود اولین صندلی رو که دید نشست.

+ ببخشید، میشه لطفاً لیوانم رو پر کنید؟!

بارمن سمت لیسا برگشت.

*چی میخورید؟!

+ هرچی، مهم نیست. فقط قوی باشه.

بارمن شات لیسا رو پر کرد و اونم همرو یجا سر کشید. صورتشو از مزه تلخی که داشت جمع کرد. شاتو رو میز گذاشت و به بارمن گفت بازم پرش کنه. بعد از مدتی دختری کنارش نشست و با نفس نفس به بارمن گفت یه شات براش بریزه. مشخص بود خیلی رقصیده. صدای این دختر خیلی برای لیسا آشنا بود ولی لیسا الان اصلا تو وضعیتی نبود که بتونه تشخیص بده فردی که کنارش نشسته کیه.

********************************************

انقدر رقصیده بود که نفسش بالا نمیومد. نشست و از بارمن خواست شاتشو پر کنه. نظرش جلب دختری شد که کنارش سرشو روی میز گذاشته بود. معلوم بود مسته. زد رو شونش

_ ببخشید، شما خوبید؟!

نمی دونست چرا ولی حس می کرد این دختر خیلی آشناست. موهای بلند نارنجی. یه لحظه فکری از ذهنش رد شد. دستشو رو سر دختر گذاشت و با دیدن چهرش جا خورد. لیسا اینجا چیکار می کنه؟!

_ هی لا لیسا. لیسا. لیسا.

مدام تکونش می داد ولی معلوم بود لیسا بیشتر از این حرفا مسته. کمک لیسا کرد بلند شه و خودشو تکیه گاهش کرد و به سمت در خروجی حرکت کرد.

************************************************

(دیدگاه راوی)

خونه بیولی

دستشو زیر چونش گذاشت و نگاهی دختر روبه روش که از شدت مستی سرشو روی میز گذاشته بود انداخت. خیلی وقت بود که می شناختش. این دختر گذشته سختی رو داشته. دلش خیلی براش می سوخت. از جاش بلند شد و مون بیول رو براید استایل بغل کرد و به سمت اتاق خوابش حرکت کرد. اونو روی تخت گذاشت و پتو رو روش کشید. چند لحظه بهش خیره شد و بعد هم سوئیچ ماشینش رو برداشت و از خونه بیرون رفت.

************************************************

(دیدگاه یونگ سان)

با رفتنم جلوی در بادیگارد ها کمکم کردن لیسا تو ماشین ببرم. اصلاً سر در نمیارم. لیسا چرا اینجاست. حتماً اتفاق بدی افتاده که تا این مست کرده. لیسا رو عقب ماشین خوابوندم و سرشو روی پاهام گذاشتم.

_ برو عمارت

*چشم خانم

موهاشو مدام نوازش می کردم. با رسیدن به عمارت با کمک بادیگارد ها به اتاقم بردمش. فکر می کنم پدر الان خوابیده باشه. نگاهی به ساعت کردم. دو صبح بود. لیسا رو روی تخت خوابوندم و خودم کنارش نشستم. دستشو تو دستام گرفتم.

_ لیسا. صدامو می شنوی؟

لیسا سرشو به نشونه مثبت تکون داد. پس یعنی هنوز نخوابیده.

_ لیسا. می خوای به من بگی چی شده؟!

سرشو به نشونه مثبت تکون داد و بعدش قطره اشکی از گونش سر خورد.

_ من گوش میدم.

+ یونگ

با صدای گرفته که بغض توش موج می زد صدام کرد.

_جانم

+ دلم براش تنگ شده.

+ خیلی زیاد

کنارش خوابیدم و سرشو تو بغلم گرفتم.

+یونگ، میدونی چیه؟ دارم عذاب می کشم دیگه.....دیگه

همین لحظه بود که بغضش ترکید و تو بغلم شروع کرد به گریه کردن.

+ دیگه...... هق هق..... نمی تونم.....

مدام دستمو نوازش وار روی سرش می کشیدم.

_ لیسا من مطمئنم همه چیز درست میشه. همینطور که خوشی ها موندگار نیستن غم ها هم یه روز تموم میشن. حالا بخواب....

************************************************

(دیدگاه لیسا)

صبح روز بعد

چشمام رو باز کردم و به سقف ناآشنا بالا سرم خیره شدم. همین لحظه بود که صورت خندونی با یک عالمه مو ارتباط من و سقف رو قطع کرد.

_ صبح بخیر خوابالو خانم

_ پاشو، پاشو. صبحانه دیر شد.

یکم طول کشید تا کاملاً بیدار شم و بتونم موقعیتم رو آنالیز کنم. الان من خونه یونگ سانم ولی سوال اصلی اینجاست که من اینجا چیکار می کنم.

+ یونگ

_ اوم

+ من اینجا چیکار می کنم؟!

_ داستانش طولانیه.

اومد سمتم و دستمو کشید

_ گفتم بدو دیگه صبحانه دیر شد.

************************************************

پشت میز صبحانه نشستم. میز بزرگی بود که تقریباً از شیر مرغ تا جون آدمیزاد روش پیدا می شد و افراد دور میز عبارت بودیم از من، میونگ سان و باباش.

\= خب حالت چطوره، لیسا

پدر میونگ سان با لحن مهربونی ازم پرسید. کاش بابای منم با من همین جوری حرف می زد.

+ خوبم ممنون

\= امروز به پدرت اطلاع دادم اینجایی پس لازم نیست نگران باشی. پدرت گفت می تونی تا فردا شب اینجا باشی.

+ خیلی ممنونم

\=خب دیگه، بیایید شروع کنیم.

\= راستی همون طور که می دونید فردا شب یه مهمونی داریم، پس بهتره خوب استراحت کنید که فردا سرحال باشید.

روشو سمت یونگ سان برگردوند و ادامه داد

\=دخترم تو لیسا رو امروز ببر تا با هم لباس شب بگیرید.

_ باشه، چشم بابا.

و لبخند شیطانی ای به من زد.

_ مطمئن باشید سلیقه من توی انتخاب لباس شب برای لیسا عالیه.

************************************************

(دیدگاه بیولی)

فردا

کت و شلوار رسمیم رو تنم کردم و موهای بلند و سفیدم رو پشت سرم بستم. خط چشم، سایه سیاه، کرم پودر و برق لبم رو برداشتم. فکر می کنم یکم آرایش سیاه برای چشمم و یه برق لب کافی باشه. گره کرواتم رو مرتب کردم و ادکلنم رو از روی میزم برداشتم. ساعتم رو به دستم بستم و بیرون رفتم. یه لیموزین درست جلوی در پارک کرده بود. سوارش شدم و حرکت کردیم.

************************************************

(دیدگاه راوی)

_ وای نه اینم بهم نمیاد.

+ اَه، دختر فکر نمی کنم لازم باشه انقدر وسواس به خرج بدی. از لباسی که برای من انتخاب کردی خیلی بهتره.

_اولا من وسواس به خرج نمی دم و دوماً اینکه مگه لباسی که برات انتخاب کردم چشه؟!

و به دامن صورتی پف پفی ای که تن لیسا بود نگاه کرد و خودش تو دلش خندید.

+هیچی چیزیش نیست عزیزم، فقط شبیه یه گولوله پشمک شدم.

و این حرفش باعث شد یونگ سان نتونه تحمل کنه و پاقی بزنه زیر خنده.

+ به چیش می خندی. مسخره. اصلا از تو که خیلی بهترم که واسه زدن مخ چندتا پسر خوشگل و پولدار تا الان نزدیک پنج دست لباس عوض کردی.

و همون لحظه با نگاه برزخی میونگ سان مواجه شد.

+خیلی خب، باشه بابا. غلط کردم.

و دستاشو به نشونه تسلیم بالا آورد.

+ پس من میرم بیرون هر موقع کارت تموم شد بیا بیرون.

و اتاقو ترک کرد.

************************************************

(دیدگاه بیولی)

وقتی رسیدم، چندتا بادیگارد جلوی در ایستاده بودن. کارت دعوت رو بهشون دادم و وارد سالن شدم. خیلی بزرگ بود. گوشه ای رو انتخاب کردم و به یه میز تکیه دادم و به جمعیت روبه روم خیره شدم. یهو دستی از پشت روی شونم نشست.

+چرا تنهایی؟! بیا اینو بگیر.

و یه گیلاس شراب بهم تعارف کرد.

_ ممنونم ولی شما چرا همیشه عادت دارید طوری وارد بشید که دیگران از ترس سکته کنن؟؟!

شونه هاشو بالا انداخت. شراب رو کمی تو دستم تکون دادم و قلپ اولو بالا رفتم. تو همین لحظه ورود دختر رئیس جمهور رو اعلام کردن و من می تونستم قسم بخورم اون زیباترین دختری بودش که تا امروز دیدم. صورتش، اندامش، قدش، همه چیزش عالی و به اندازه و شایسته یه دختر بود. همینطور که داشتم به این چیزا فکر می کردم از طبقه بالا صدای شلیک گلوله شنیدم.

+همه سرجاتون بمونید.

و سعی کردم هر چه زودتر به پله ها برسم که چراغا خاموش شدن.

************************************************

(دیدگاه یونگ سان)

داشتم از پله ها پایین میومدم که چراغا خاموش شدن و من سرجام میخکوب شدم. همون موقع بود که دستی رو دور کمرم حس کردم که مدام به سمت خودش می کشید و چند ثانیه بعد هم سردی جسمی رو روی گیج گاهم. چیزی مثل سردی فلز بود. ترس تمام وجودم رو گرفته بود. چراغ ها دوباره روشن شدن. چشمم به دستاش افتاد. به نظر میومد مرد باشه.

*سر جاهاتون وایستید وگرنه میکشمش.

با شنیدن صداش حدسم به یقین تبدیل شد. چشمام رو چرخوندم و با سر اسلحه ای که درست به طرف مغزم نشونه گیری شده بود مواجه شدم. همون لحظه بود که ترس تمام وجودم رو گرفت. کم کم پاهام داشتن توانشون رو از دست می دادن ولی فشار دستاش مجبورم می کردن رو پاهام بایستم.

*راه رو باز کنید وگرنه ماشه رو می کشم....

Episodes

Download

Like this story? Download the app to keep your reading history.
Download

Bonus

New users downloading the APP can read 10 episodes for free

Receive
NovelToon
Step Into A Different WORLD!
Download NovelToon APP on App Store and Google Play