First Love

First Love

part 1 "The Beginning"

Name: first love

Genre: romance, action, anxious, smut

Couples: moonsun, jenlisa

Episode: 1

Written by: Adler

_ اینم یه پرونده دیگه

زیر لب زمزمه کردم. خیلی خسته بودم. کاش میشد یه مدت می رفتم مسافرت. دلم یه تعطیلات حسابی میخواد. تو همین افکار بودم که در رو زدن.

_ بیا تو

در باز شد و چانیول وارد اتاق شد.

_ اوه چان

+ قربان، اومدم اسناد پرونده رو ببرم.

_ اوه آره، بیا بگیر.

و چندتا کاغذ که هنوز چند دقیقه هم از مهر کردنشون نگذشته بود رو بهش دادم.

+ اوه راستی قربان

_ اوم

+برای آخر هفته برنامه ای دارید؟

_ نه، چطور؟

+ یه دعوت نامه از طرف رئیس جمهور اومده. برای یه مهمونی آخر هفته دعوتمون کردن.

_ منو؟!

+ همرو

_ تو چی؟!

+ قربان من برای آخر هفته قرار ملاقات دارم.

_ آها، خیلی خب. مرسی.

+ فعلا

یه نگاه به ساعت انداختم. ده شب بود. کتم رو از پشت صندلی برداشتم و بیرون رفتم. به محض اینکه در رو باز کردم، صدایی باعث ترسیدنم شد.

+مون بیول

_ب...بله... قربان، ترسیدم. خواهش می کنم یکم با ملایمت تر صدام کنید.

+اوه، آره، باشه. راستی آخر هفته....

_بله قربان شنیدم.

+خب، میای؟!

_هنوز نمی دونم قربان.

+اوکی، پس می بینمت. فعلا.

و ازم دور شد. من حتی بهش نگفته بودم میام یا نه. سرم رو چرخوندم و به راهم ادامه دادم.

************************************************

(دیدگاه راوی)

صبح روز بعد

_دَد.....دَدی......پاپایی.....کجایی؟!.....

همونجور که داشت اسم پدرش رو تو جای جای عمارت صدا می زد به سمت یکی از خدمتکار ها حرکت کرد.

_کت......کت......بابا رو ندیدی؟!

*خانم، فکر می کنم ایشون رفتن استخر. گفتن می خوان....

همون لحظه بود که حرف ش با مشت میونگ سان که به بازوش خورد قطع شد.

_دمت گرم.

و بعد هم چشمکی به خدمتکار زد و به سرعت دور شد. به طرف استخر حرکت کرد. میونگ سان دختر پرجنب و جوشی بود و زیاد می خندید.

_پاپایی....

همینطور که با لبخند وارد سالن استخر می‌شد با حالت کیوتی اسم پدرش رو صدا میزد.

_ بابایی....

+جان بابایی

_امشب مهمونی نداریم؟!

+چرا عزیزم

_چه مهمونی ای؟!

+هر مهمونی ای که فرشته کوچولوم دوست داشته باشه.

_خب من یه مهمونی بالماسکه خفن تو بهترین کلاب سئول می خوام.

+باشه عزیزم. حتماً واسه شب یکی از بهترین کلاب های سئول رو رزرو می کنم.

_می خوام همه دوستام هم باشن. همرو دعوت کن.

+چشم فرشته کوچولوم.

_مرسی پاپایی....

همون طور که پدرش داشت از استخر بیرون، میومد بوسه‌ای روی گونش گذاشت و با خوشحالی محیط رو ترک کرد.

************************************************

(دیدگاه یونگ سان)

با صدای زنگ در خودمو به سرعت به در رسوندم تا قبل از خدمتکارا بازش کنم و خوشبختانه موفق هم شدم و به محض باز کردن در با چهره خندون لیسا مواجه شدم. نتونستم تحمل کنم و با شدت خودمو پرتاب کردم تو بغلش.

+ اوه یواش دختر

_ وای لیسا نمی دونی تو این مدت که نبودی چقدر بهم سخت گذشت.

سرمو از بغلش بیرون آوردم و حرفام رو ادامه دادم.

_راستی وقت نشد ازت بپرسم، دقیقاً کی اومدی؟!

_ ژاپن چطور بود؟!

_ چرا انقدر کم بهم زنگ زدی خب نگفتی من از دلتنگی میمیرم؟!

+ اه، آروم باش دختر چرا انقدر سوال میپرسی؟! عوض این همه سوال پرسیدن زیپ دهنت رو ببند و بزار بیام تو خودم همه چی رو برات توضیح می دم.

منم با زدن این حرفش دستشو گرفتم و با سرعت به سمت اتاقم کشیدمش. با رسیدن به طبقه بالا در اتاقو باز کردم و خودمو پرت کردم رو تختم. لیسا هم جلوی در دستشو گرفته بود به زانو هاش و نفس نفس می زد.

+ یواش......تر.....دختر...تو....چرا انقدر.....انرژی داری؟؟.......هوف...مُردم.

و به همین ترتیب لیسا هم خودشو پرت کرد رو تخت خوابم و کنارم دراز کشید.

_ خب نگفتی ژاپن چطور بود.

+ هیچی خودت می دونی که. کنفرانس های پشت سر هم و خسته کننده، باورت نمیشه ولی تمام این یک هفته فقط داشتم متن سخنرانی حفظ می کردم. خیلی خستم.

بهش حق می دم خسته باشه. اون فقط بیست و پنج سالشه و حالا مجبوره به عنوان یه فعال محیط زیست هر ماه کلی سخنرانی چرت و پرت تو سرار دنیا انجام بده و تهش هم بیشتر از نصف افرادی که داره براشون حرف می زنه یا خوابن و یا دارن با گوشی هاشون ور می رن.

+تو که خودت بهتر از هر کسی می دونی. من هیچ وقت این شغلو دوست نداشتم.

_خب....چرا نمی ری دنبال آرزوهات؟!

+می دونی که. حریف بابام نمی شم. اون همیشه میگه معلمی به درد من نمی خوره و من باید یه شغل آبرومندانه داشته باشم. اون هیچ وقت منو نمی فهمه.

با گفتن جمله آخر بغض رو تو صداش احساس کردم. می دونم چقدر این مدت عذاب کشیده.

+می دونی. اون همیشه با هر چیزی که من دوسش دارم مخالفه حتی وقتی فهمید لزبینم کتکم زد و یه روز تمام تو اتاقم حبسم کرد. اون دیگه نزاشت ببینمش و توی خونه زندانیم کرد و وقتی فهمید فرار می کنم و قایمکی می بینمش...

بغضش ترکید و زد زیر گریه. همون لحظه بود که سرشو تو بغلم گرفتم و موهاشو نوازش کردم. لیسا گذشته ی سختی رو گذرونده. وقتی پدرش فهمید لیسا با یه دختر رابطه داره توی خونه حبسش کرد. یه بار که لیسا قایمکی خونه دختر رفت با خونه خالی مواجه شد. اون رفته بود و تنها چیزی که برای لیسا گذاشته بود یک یادداشت بود.همین. با وجود اینکه از این ماجرا نزدیک پنج سال می گذره اما لیسا هنوز اون یادداشت رو داره و با هر بار خوندش دوباره و دوباره یاد اون دختر میوفته و من شاهد تک تک این اتفاقات بودم، شکسته شدن لیسا.

_ هیششش. لیسا آروم باش.

+من.....هق هق.....حتی.... نتونستم بهش..... هق هق... بگم چقدر...... دوسش دارم.

_هیشششششش. لیسا. من مطمئنم سرنوشت دوباره شما رو کنار هم قرار می ده.

چند دقیقه ای گذشت و گریه لیسا قطع شد. از جاش بلند شد و لبه تخت نشست و منم کنارش نشستم.

+بازم ممنونم ازت که مثل همیشه کنارم هستی و باعث می شی حس بهتری نسبت به زندگی مزخرفم داشته باشم.

_ این حرفو نزن لیسا. تو بهترین دختری هستی که توی این بیست و پنج سال زندگیم می شناسم.

و لبخندی بهش زدم. لیسا هم متقابلاً لبخندی بهم زد و از جاش بلند شد. قبل از اینکه از اتاق بره، ایستاد و برگشت سمتم.

+ راستی جریان این مهمونی آخر هفته چیه؟!

_کدوم مهمونی؟

+همین مهمونی که پدرت برای قدردانی از یه سری مقامات ترتیب داده...

_چیزی راجبش بهم نگفته. شما هم دعوتین؟!

+آره، بابام و چندتا وزیر وزرا و بعضی افراد ایستگاه های پلیسی.

_ ایستگاه پلیسی؟!!؛ اونا دیگه چرا؟!

+دقیق نمی دونم ولی می دونم جدیداً کارگاهی موفق به حل پرونده تقریباً متروکه ی حمله مسلحانه به بابات شده. فکر کنم این مهمونی رو به افتخار اون ترتیب داده.

_حمله مسلحانه به بابام؟! چرا حس می کنم تنها کسی که اینجا از هیچی خبر نداره منم.

+منم جزئیات رو نمی دونم. فکر کنم از بابات بپرسی بهتر باشه. منم دیگه باید برم تا قبل از اینکه دیر بشه و بابام بلایی سرم بیاره.

_باشه....

_اوه راستی!

+چیه؟

_ امشب یه مهمونی تو *سوپ سئول میگیرم. بابام کل کلاب رو واسه شب رزو کرده. می دونم الان موقعیتت مناسب نیست ولی اگه تونستی حتماً بیا.

لیسا لبخندی بهم زد. جلوتر اومد و گونمو بوسید.

_ممنون که تو هر شرایطی فکر منی. اگه بتونم حتماً میام پیشت.

و از اتاق بیرون رفت.

************************************************

چند ساعت بعد

_دَد..... چرا بهم نگفتی.....!

+ببخشید دخترم، اصلأ حواسم نبود.

_اونوقت قضیه پرونده حمله مسلحانه به شما و حلش توسط این کارگاه نابغه چیه؟!

_اون مال خیلی سال قبله تو اون موقع شونزده سالت بود.

+پس چرا من یادم نمیاد

_چون من نزاشتم بفهمی، نمی خواستم نگران بشی.

+اوه دَد.....

نفس کلافه ای کشیدم و اتاق کار بابام رو ترک کردم.

************************************************

(همین لحظه دیدگاه راوی)

عمارت مانوبان ها

_ بابا من نمی خوام

+ تو مجبوری، انتخاب دیگه ای نداری.

_ من نمی خوام ازدواج کنم

+ دیر یا زود چه بخوای و چه نخوای این اتفاق میوفته، تو هم نمی تونی کاریش بکنی. من فقط دارم مسیرو برات آسون تر کنم.

تو همین لحظه بود که لیسا حس می کرد الانه که از شدت عصبانیت منفجر بشه. چشماش قرمز شده بودن و رگ های دست و گردنش معلوم بودن. حالش از دروغ بهم می خورد.از میز کوچیک کنار دیوار گلدونی رو برداشت و جلوی پای خودش و پدرش زمین انداخت. گلدون به هزاران تیکه تبدیل شد و بعد از این اتفاق تنها صدایی که شنیده شد صدای جیغ مادرش و چندتا از خدمتکار های زن خونه بود.

_ حالم از دروغات بهم میخوره. تو به من به عنوان تنها چیزی که نگاه نکردی دخترت بود. تو هر چیزی که دوستش داشتمو ازم گرفتی. تو به من فقط و فقط به عنوان یه جنس برای معامله نگاه کردی.

جمله آخرو با داد گفت طوری که بعد از مکث کوتاهی که بین حرفاش کرد صدای گریه مادرشو میشنید.

_اصلا تا حالا به این فکر کردی که چه چیزایی خوشحالم میکنه یا از چه چیزایی خوشم میاد؟، نه!. نکردی. چون اصلاً برات مهم نبوده. من صرفاً فقط یه ابزار بودم برای پیش برد اهداف و خواسته هات.اصلا شده تا حالا به همون چیزی که هستم افتخار کنی؟!. نه. نشده بابا‌.

حرفاشو با بغض به پدرش می گفت. تا الان همه حرفا رو توی خودش می ریخت و گریه می کرد. اما اینبار فرق می کرد. دیگه نمی خواست جلوی باباش ضعیف به نظر بیاد.

اینبار نمی خواست گریه کنه، حداقل اینجا نه.

_ البته اگه لیاقت این اسمو داشته باشی

دیگه نمی تونست حس می کرد بغضش الانه که بترکه. باید هر چه زودتر از اونجا دور می شد. پشتشو کرد و به سمت در حرکت کرد.

+اگه فکر کردی با حرفای قشنگ قشنگ و ترحم آمیز زدن می تونی نظرمو عوض کنی کور خوندی.

این حرف پدرش باعث شد لحظه ای از حرکت وایسته. دستشو مشت کرد و ناخوناش رو تو دستش فرو کرد. بدون لحظه معطلی به سمت در حرکت کرد. از اینجا متنفر بود. از باباش هم متنفر بود.

+حالا الان کدوم گوری می ری نصفه شبی؟!

لیسا در عمارت رو باز کرد و با صدای آرومی گفت

_ میخوام تنها باشم. دنبالم نیا. بادیگارد هاتم دنبالم نفرست.

و در با شدت زیادی کوبیده شد....

* سوپ سئول اسم یکی از بهترین و گرونترین کلاب های سئوله.

Hot

Comments

Nadine Amber

Nadine Amber

Hi! interested in gaining more readers or income? please leave me message so that I'll let you know what

2022-03-08

0

See all
Episodes

Download

Like this story? Download the app to keep your reading history.
Download

Bonus

New users downloading the APP can read 10 episodes for free

Receive
NovelToon
Step Into A Different WORLD!
Download NovelToon APP on App Store and Google Play