Name: first love
Genre: romance, action, anxious, smut
Couples: moonsun, jenlisa
Episode: 4
Written by: Adler
آنچه گذشت
+ میدونی اتاقش کجاست؟!
_ ب....ب...بله..... لطفاً از این طرف.
آخه مگه میشد که یه دختر انقدر زیبا باشه، نه. اون قطعاً یک انسان
نبود. اون از دید بیولی فرشته بود.
+ خب فکر کنم من دچارش شدم.
+ هیچ کدوم. اون فرشته است. من مطمئنم که اون عشق اول منه....
************************************************
(دیدگاه بیولی)
بعد از بستن در اتاق بلافاصله با چانیول برخورد کردم.
_ اوه چقدر زود رسیدی.
+ باید همراهم بیای
و دستمو گرفت و به طرف یکی از اتاق ها کشیدتم. با ورود به اتاق متوجه شدم که جایی شبیه اتاق مطالعه است و درست کف اتاق مردی که قد بلندی داشت بیهوش روی زمین افتاده بود و از سرش خون می رفت. با دیدن جنی کنارش نشستم و به مقتول خیره شده.
_ گلوله به سرش خورده واسه همینم زود مُرده.
÷ خوبه حداقل زیاد درد نکشید
بازرس گفت.
+ مقتول کیه؟!
× اسمش کیم سه اونه. برادر ناتنی رئیس جمهوره.
+ رابطه مقتول و آقا کیم چطور بوده.
× درسته برادر ناتنی بودن ولی میونشون بد نبوده. در واقع همدیگه رو دوست داشتن فقط سر یه سری چیزا با هم اختلاف داشتن.
+ مثلا چی؟
× خب منم دقیق نمی دونم ولی چیزی که می دونم ایه که خاندان کیم راز های زیادی دارن که هیچ کس جز خودشون نمیدونه.
+آها، حال ایشون چطوره؟!
× بعد از دیدن این صحنه هیچ حرفی نزدن و بعد از یه مدتی هم رفتن به اتاق ته راهرو.
+ اتاق ته راهرو؟!
× بله
+ الان به غیر از ما و آقای کیم و دخترشون کیا توی ساختمون هستن؟!
× دختر وزیر امور خارجه و چندتا از خدمتکار ها.
از جام بلند شدم.
+ جنی، کیم سه اون رو ببر آزمایشگاه. بازرس و چانیول کمکت می کنن. منم فردا برای گرفتن نتایج آزمایش میام. من اینجا می مونم، یکم کار دارم.
_باشه
÷ مطمئنی؟! تنهایی خطرناک نیست؟!
+ آره، حداقل الان دیگه خطرناک نیست.
بعد از خداحافظی کوتاهی به سمت اتاق ته راهرو حرکت کردم. وقتی رسیدم چند ضربه کوتاه به در زدم.
+ ببخشید آقای کیم، می تونم بیام داخل؟!
************************************************
(دیدگاه یونگ سان)
_ اگه قبلاً هم یکم در زمینه خریتت شک داشتم الان دیگه مطمئن شدم، تو یه خل دیوونه روانی هستی که همین چند دقیقه پیش نزدیک بود بمیری همین جوریش یه نفر هم تو این ساختمون کوفتی مُرده و ما نمی دونیم کیه اونوقت تو اینجا نشستی و داری واسه من از عشق اول روضه می خونی!
لیسا تمام این مدت رو داشت جلوم عین روانی ها راه می رفت و داد و هوار راه می انداخت طوری که مطمئن بودم صداش کل عمارت رو برداشته.
_ یه نفر قصد جونتو کرده بود اونوقت الان تو عین مجنونا داری واسم از عشق و عاشقی حرف می زنی، مطمئنم تا چند لحظه دیگه خل می شم از دستت.
و بعدشم با انگشتش به منی که روی تخت نشسته بودم و به نقطه نامعلومی روی دیوار زل زده بودم اشاره کرد.
_ ایناها، نگا، شرط می بندم تمام این مدت حتی یک کلمه از حرفام رو هم نشنیده.
جلو تر اومد و دستش رو جلوی صورتم تکون داد.
_ هلو، اینجایی؟!
منم که بعد از مدتها از هپروت در اومدم با نگاه گنگی بهش خیره شدم. اونم دستش رو بلند کرد و کوبید به پیشونیش.
_ وای خدای من قیافه رو نگا انگار تا همین الان در بیهوشی مطلق سیر می...
+بیا بریم پایین!
_جانم!!؟
+ بیا بریم سر و گوشی آب بدیم ببینیم بیرون چه خبره
و بدون اینکه به لیسا فرصت حرف زدن بدم به سمت در اتاق حرکت کردم.
************************************************
( دیدگاه بیولی)
_بیا تو
با شنیدن صدای کلفت و خسته ای که بهم اجازه ورود می داد، وارد اتاق شدم.
_آقای کیم، شما حالتون خوبه؟!
با ورودم به اتاق وارد محیط تقریباً تاریکی شدم که فقط نور یه چراغ خواب روشن نگهش داشته بود. آقای کیم داشت برای خودش ویسکی می ریخت.
+ دلم براش میسوزه.
قلپی از شات توی دستش خورد.
+ مرد خوبی بود.
نزدیک تر رفتم و جلوی میز وسط اتاق ایستادم.
+بریزم؟!
و شات تو دستش رو به طرفم گرفت.
_نه، ممنون. فقط منظورتون از جمله مرد خوبی بود، چی بود؟!
+ درسته برادر تنیم نبود ولی همیشه حواسش به همه چیز بود. یادمه وقتی کوچیک بودیم، بابام میزدش، بیشتر از من می زدش. هیچ وقت از بابام خوشم نمی یومد. برعکس سه اون، اون اصلأ آدم خوبی نبود. من همیشه در مقابل بابام از سه اون دفاع می کردم و بابام هم بخاطر اینکه از سه اون دفاع کردم منو می زد ولی همیشه اون موقع بود که سه اون می یومد و داد میزد، داداش بزرگه رو نزن، منو بزن.
بعد از تموم شدن حرفش، لبخند تلخی زد و ادامه داد
+ بابام ازش بدش میومد چون پسر تنیش نبود، مامانم ناخواسته حامله شد، بهش تجاوز شد. از اون موقع به بعد بابام؛ مامانم و سه اونو خیلی می زد. اونجا بود که به خودم قول دادم کسی بشم و مامان و سه اونو از این وضعیت نجات بدم.
بغض تو صداش موج می زد.
_ خیلی متاسفم.
سمتم اومد و دو دستشو رو شونه هام گذاشت.
+ لازم نیست تو عذرخواهی کنی. این اتفاق هیچ چیزش تقصیر تو نبوده.
+ تو جای دخترمی.
مشخص بود چیزی نمونده که بغضش بترکه.
_ خیلی ممنونم
و بهش لبخند آرامش بخشی زدم.
_من مطمئناً قاتل رو پیدا می کنم.
اونم متقابلاً لبخندی به من زد و سمت پنجره اتاق رفت.
_ امیدوارم
وقتی دیدم اوضاعش خیلی روبه راه نیست، تصمیم گرفتم یه وقت دیگه برای بازجویی بیام و خیلی سوال پیچش نکنم.
+ پس من دیگه میرم.
_ موفق باشی دختر جوان...
************************************************
( دیدگاه لیسا)
قبل از اینکه بهم فرصت حرف زدن بده از اتاق بیرون رفت. نفس کلافه ای کشیدم و دنبالش راه افتادم.
_ وایسا منم بیام.
از پله ها پایین رفتم. چند نفر داشتن جسد رو جابهجا می کردن. دو تا مرد و یه دختر هم کنارشون بود. پایین پله ها رسیدم. یونگ سان داشت از بازرس سوال می پرسید و معلوم شد جسد متعلق به عموی ناتنی یونگ سان، کیم سه اونه. ناراحت شدم. اونو می شناختم. مرد خوب و شوخ طبعی بود. وقتی بچه بودیم همیشه با من و یونگ سان بازی می کرد. یونگ سان بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. رفتم و از پشت بغلش کردم. روشو سمتم کرد و سرشو رو شونم گذاشت و شروع کرد به گریه کردن. من هم از پشت موهاش رو نوازش کردم. می دونم چقدر عموش رو دوست داشت. حتماً براش سخت بوده.
بعد از چند لحظه برگشت و با هق هق روبه بازرس گفت.
+ عمو... هق هق..... عمو..... چطور مُرد؟!
÷ ما هم دقیق نمی دونیم، ولی اگه علت مرگ رو می خوای بدونی باید از پزشک قانونی بپرسی. اون بیشتر می دونه.
یونگ سان سرشو به نشونه مثبت تکون داد.
÷ جنی، یه لحظه بیا.
جنی؟!! صبر کن ببینم، این اسم....
× الان میام
این صدا، فقط ..... متعلق به یه نفره....
× با من کاری دارید؟!
اون چهره ی زیبا که با دیدنش به چشمای خودم شک می کنم، اون صدا که با شنیدنش قلبم تند تند میزنه، اسمی که به زبون آوردنش باعث میشه لبخند رو لبام بیاد و عطری که بوییدنش بهم آرامش میده، فقط و فقط متعلق به یه نفره ولی اون چطوری اینجاست؟؟!.....
خیلی خب اینم از پارت چهارم
لیسا بالاخره عشقشو پیدا کرد ولی به نظرتون جنی بعد از این همه سال چه واکنشی نشون میده؟! به نظرتون قبولش میکنه؟!
سولار چی؟! به نظرتون بالاخره به مونبیول اعتراف می کنه؟!
به نظرتون، قاتل ممکنه کی باشه؟!
مرسی بابت نظرهای قشنگتون، فقط امیدوارم بیشتر بشن ^_^
اینم جبران پارت قبل، امیدوارم خوشتون اومده باشه.
مرسی که داستانم رو می خونین و حمایت می کنید و با نظر های خوبتون بهم انرژی می دید.
خیلی دوستتون دارم.
***Download NovelToon to enjoy a better reading experience!***
Updated 4 Episodes
Comments